خدا کجاست؟
در این بی عدالت هستی
به دنبال دادوری می گردم
در این نابسامان روزگار
به دنبال سامانی می گردم
در این نا تمام انتظار
به دنبال پایانی می گردم
در این هنگامه خواستن
به دنبال قراری می گردم
...
خدا کجاست؟ برتر کیست؟ ماورا کجا به خواب رفته است؟
همه دروغند ...
تقدیر چنین می گوید، قسمت همین بوده است!
همه خیالند ...
شانس است و بخت و اقبال
همه تصور ...
... نه!
این منم و تو که می سازیم خدا و جهان هستی را، نیروی برتر و ماورا را
این منم و تو که می سازیم بازی سرنوشت را، قسمت و تقدیر را
این منم و تو که می سازیم بخت و اقبال را
...
در جایی خواندم هیچ چیز در این دنیا بی دلیل نیست
دلیل این همه چیست؟
کسی گفت: برای رسیدن به هر چیزی باید آماده بود، تنها خواستن کافی نیست
آیا من آماده ام؟ تو چطور؟
شاید همین دلیل همه پیچیدگیست
مشکل درون ماست نه بیرون
مشکل ذهن منست
گره در درونم بسته است
خدا منم، هستی منم، همان نیروی برتر، همان تقدیر و سرنوشت، بخت و اقبال
گشاینده گره خودم هستم
حلال مشکل خودم
منم آن عدالت گم شده
منم آن سامان به تاراج رفته
پایان انتظار منم، قرار بی قرار من
خدا منم، همان خدای فراموش شده ...
28 تیر 1387 | لينک ثابت | يادداشت های روزانه | 1 نظر | 0 دنبالک
یکی شویم دوباره ...
نوای آهنگین قطره های باران است روی شیروانی اتاقم
بوی لطیف نم باران
شمعهایم می سوزند
و من همچنان در جدال با افکارم
نه هیچ چیز گشاینده این پیچیدگی نیست جز خود ما
بگذار خود داروگر درد خود باشیم
مرهم زخم
بگذارخود حلال همه حل نشده ها باشیم
گشاینده همه گره های بسته
بگذار باران امشب بشوید و با خود ببرد هر چه کدورت است در ابن دل خسته
هر چه دلخوری و هر چه دل آزردگیست در این خاطر آزرده
بگذار جز زلال آب و آبی آسمان چیزی باقی نماند
بگذار با باران یکی شویم امشب
با َعشق ...
18 فروردین 1387 | لينک ثابت | يادداشت های روزانه | 3 نظر | 0 دنبالک
بی سایه
بی سایه شدم دوباره
سایه ام بار سفر بست و رفت
رفت به سرزمین دوری
به باغ خشکیده تنهایی
به دیار آشنای انتظار
و عقربه های ساعت دوباره از کار افتادند
به دنبال ثانیه ها نمیدوم دیگر
زمان خود از حرکت باز ایستاده است
و باز من ماندم و سردی خاطره ها
من و تلخی لحظه های بی فردا
باد هم از وزیدن ایستاد
او رفته است
به تندی باد
به سبکی سایه
...
3 فروردین 1387 | لينک ثابت | يادداشت های روزانه | 1 نظر | 0 دنبالک
رنگ شب
زیر رخوت تب آلوده خواب
سنگین از سودازدگی
خسته از مرارت روز
رنجور از بی عدالتی خورشید
پشت همه ناباوریها
در پس همه نا امیدیها
با همه دردها و رنجها
تنها من و تو می مانیم
من و تو و شب
یکی شده با شب
هم آغوش شب
من و تو، به رنگ شب
همراه می شویم با کاروان سرگردان ستاره ها
می پیوندیم به ماه
می رویم تا فرمانروایی بی قلمرو رویاها
تنها من و تو
من و تو و شب
من و تو، به رنک شب ...
11 بهمن 1386 | لينک ثابت | | 0 نظر | 0 دنبالک
هنوز هستم ...
لحظه ای در آسمان فراخ رویاها
لحظه ای دیگر در حصار تنگ واقعیتها
اما هنوز هستم ...
گاه به روشنی امید و شیرینی هستی
گاهی دیگر به تاریکی باختن و تلخی خاطره ها
اما هنوز هستم ...
گذری در دیار آشنای مهربانیها
درنگی در سرزمین غریب فراموشیها
اما هنوز هستم ...
با همه وجودم گاهی
از خود بی خود شده زمانی
اما هنوز هستم ...
مملو از بودن گاه
خسته از هستی گاهی دیگر
اما هنوز هستم ...
با همه بی هستیم
هنوز هستم ...
7 دی 1386 | لينک ثابت | يادداشت های روزانه | 1 نظر | 0 دنبالک
باغ خیال
خوابیده بود، آرام
زیر انبوهی از گلهای پژمرده
هنوز سنگی روی مزارش نبود، اما نام آشنایش در گوشه ای از خاک تازه زیرو رو شده دیده می شد
آسمان نیمه ابری بود و باغ در سکو ت و آرامشی حزین خوابیده
هر از گاهی قطره بارانی بود که با قطره اشکها یکی می شد
سرزمین دیگری بود این باغ ...
دوراز هیاهوی زندگی، فارغ از جنجال خواستن، رها از تقلای روزمرگی
همه جا غبار آرامش بود و سکون مه
وادی مرگ بود اما هدیه اش زندگی
و او مهمان ماندگار این باغ شده بود
امروز رفتنش را باور کردم
امروز بودنش را فهمیدم
همیشه هست
همیشه خواهد بود
روحش شاد ...
1 مهر 1386 | لينک ثابت | يادداشت های روزانه | 4 نظر | 0 دنبالک
می ترسم ...
گاهی به همه چیز شک می کنم
حتی به انتخابم
گاهی از همه چیز می ترسم
حتی از نزدیکترینهام
گاهی احساس خطر می کنم، انگار همه چیز تهدیدم می کنه
حتی امن ترینها
احساس نا امنی، تنهایی، ترس
انگار من موندم و خودم
نه کسی دنیای منو می فهمه
نه من به دنیای بقیه راه دارم
سخت میشه گاهی فهمید چیزهایی رو که انتظار دارند بفهمی
و سخت میشه فهموند چیزهایی رو که دوست داری بقیه بفهمند
ارزشهایی که برای بقیه بی ارزشند
باورهایی که مفهومی براشون ندارند
و سخت میشه وارد دنیای بی باوریها شد، دنیایی که توش هیچ چیز ارزش نیست
دنیای آزاد
من اما هنوز دنیای محدود خودمو ترجیح میدم
تو این دنیا امن ترم، دنیای من دنیای شناخته شده باورهامه، ارزشها و پایبندیها
دنیای من شاید آزاد نباشه، اما تهدید کننده نیست، امنه و آرام
...
من می ترسم
بگذار تو همین دنیام بمونم !
1 شهریور 1386 | لينک ثابت | يادداشت های روزانه | 4 نظر | 0 دنبالک
تنها باز مانده
انگار تنها کسیم که موندم، و هم تنها کسی که خواهد موند
چرا من به دنبال رویاهام نرفتم؟
چرا نمی رم؟
چه چیزی منو پایبند کرده؟ چرا بقیه پایبندش نیستند؟
هنوز هم رویاهای بزرگ دارم، حتی بزرگتر از گذشته، فقط با گذشته فرق دارند
اما ...
حس می کنم این فقط منم که موندم، منم که می مونم
اینم یک انتخابه، کسی مجبورم نکرده
اما غیر از این برام غیر ممکنه
نمیدونم چطور برای بقیه ممکن شده؟!
ولی دوست ندارم تنها باقی مونده باشم
تنها کسی که مونده و میمونه
دوست ندارم فکر کنن نمیتونم برم
دوست ندارم موندنم عادت شه
دوست دارم بدونن انتخاب کردم که بمونم
می تونستم برم، مثل بقیه که رفتن، اما موندم و می مونم چون می خوام که بمونم
از سر نا چاری نیست موندنم
یا از سر اجبار
انتخاب کردم که بمونم
نه مثل بقیه
اما دوست ندارم تنها موندگار باشم
تنها باز مانده
دوست ندارم ...
شاید منم باید برم!
1 شهریور 1386 | لينک ثابت | يادداشت های روزانه | 0 نظر | 0 دنبالک
مرگ سبز
به آرامی وزش نسیم میان شاخه های در هم پیچیده بوته گل سرخ
به نرمی نوازش باد بر گیسوی اقاقیا
به لطافت گذر بهار بر دشت شقایقهای وحشی
به همگونی آواز قناری با سکوت کوهسار
به همرنگی آسمان غروب با دل تنگ غربت نشین بی منزل
به شتاب گذر نور از روزنه تنگ نا امیدی
به زیبایی رنگین کمان
به شگفتی حضور ثانیه ها
به بیداری پرواز
به خواب فرود
با عشق
بی حسرت
گذشت ...
18 مرداد 1386 | لينک ثابت | يادداشت های روزانه | 2 نظر | 0 دنبالک
پروازی باید
نمی دونم چرا دیگه نمی تونم بنویسم
بر خلاف همیشه هیچ تمایلی برای نوشتن ندارم
شاید هم به نوعی ازش فرار می کنم
انگار از افشا کردن درونم فرار می کنم
شاید هم از خودم!
می دونم اگه شروع به نوشتن کنم خودمو زیر سوال می برم
که چرا از خودم غافل شدم
از خودم گم شدم
چه اتفاقی برای اون آدم مثبت پر از امید افتاد؟!
اون همه ایمان کجا رفت؟
اون همه اعتماد کجا پنهان شد؟
ایمان به خواستن و بدست اوردن
اعتماد به جهان هستی و خوان گسترده طبیعت
...
از خودم دور شدم
فقط روی زمینم
درگیر روزمرگی زندگی
اسیر به اسارت کشیدن اسب سرکش خواسته ها و نیازها
باید رها کنم
اسب رو، خودم رو، زندگی رو
باید از زمین دور شم، برم بالا و بالا تر
سنگینم
باید دوباره سبک شم
به سبکی ابر
باید دوباره روشن شم
به روشنایی بارون
و رها
به رهایی فردا ...
15 تیر 1386 | لينک ثابت | يادداشت های روزانه | 3 نظر | 0 دنبالک
