يك آدم معمولي ...

من يك آدم معموليم با يك زندگي معمولي
مثل خيلي از آدمهاي ديگه
من يك آدم معموليم بايك روياي معمولي
مثل خيلي از آدمهاي ديگه
من يك شغل معمولي دارم، يك خونه معمولي و يك ماشين معمولي
من يك روزي ميخواستم يك آدم غير معمولي باشم، يك زندگي غير معمولي داشته باشم
من يك روزي يك روياي غير معمولي داشتم
من يك روزي فكر مي كردم يك آدم غير معمولي خواهم بود با يك زندگي غير معمولي
من يك روزي مطمين بودم روياي غير معموليم رو زندگي خواهم كرد
اما اون روز هرگز نيومد و من يك آدم معمولي موندم با يك زندگي معمولي
من ديگه حتي يك روياي غير معمولي هم ندارم
...
من يك آدم معموليم با يك زندگي معمولي و با يك روياي معمولي ...

3 مرداد 1392 | لينک ثابت | يادداشت های روزانه | 0 نظر | 0 دنبالک

آسمان دل من، آسمان ایران

آسمان دل من به رنگ خون است اینبار
به رنگ آسمان ایران
دلم آنجاست، اما تنم این جا در تب و تاب می سوزد

صدای فریادهایتان را می شنوم
بی پرواییتان را می بینم
می گریم برآنچه بر شما می رود
نه مرا دیگرتوان دیدن این همه ظلم نیست

خاک ایران را به خون مردمم می آلایند، بی هیچ رحم و مروتی
هوایش بوی دروغ و نیرنگهایشان را گرفته
شرم را به گور سپرده اند و شرف را حکم ابد داده اند
انسانیت مدتهاست که از لغتنامه شان پاک شده
جنایت بند اول و آخر کتاب قانونشان است
...
اما ظالم را مظلومی باید
مردم من دیگر مظلوم نیست و نخواهد بود
ظلم را بنایی باید تا استوار بماند
مردم من بنا را در هم فرو ریخت
ظلم بر ترس و زبونی حاکم است
مردم من بی باکانه محکومش کرد
نه،‌ دیگر ظلم را یارای مقابله با مردم من نیست
مردم من مرگ را بر ذلت مظلومیت بر گزید
مردم من،‌ مردم ایران، برای آزادیش به پا خاست و تا رسیدن به آن از پای نخواهد نشست
مردم مرا امیدیست بس بزرگ: « آزادی »
این حق این مردم است
حق داشتن ایرانی آزاد
به امید آن روز ...

31 خرداد 1388 | لينک ثابت | يادداشت های روزانه | 6 نظر | 0 دنبالک

سرزمینم،‌ ایران

دلم می گیرد از این همه بی عدالتی
خونم به جوش میاید از این همه وقاحت و بی شرمی
قلبم فشرده میشود برای کشوری که خانه ام بود روزی
نه جای من نیست دیگر آن دیار، اما قلبم همچنان برایش خواهد تپید
نه دیگر حکمرانانش را توان زور گفتن به من نیست، اما دلم همیشه با مردمی خواهد بود که از ظلم و زور خسته اند
...
کاش می شد ایرانی دیگر ساخت
کاش می شد آسمانش را رنگ آزادی زد
کاش می شد خاکش را با باران عدالت شست
کاش می شد هرزه گیاه دروغ و نیرنگ را که سالهاست در زمینش ریشه دوانده خشکاند
کاش می شد آفتاب صلح و دوستی را بر باغش تاباند
کاش می شد ...
افسوس ...

22 خرداد 1388 | لينک ثابت | يادداشت های روزانه | 0 نظر | 0 دنبالک

بابا

سرش به آرامی خم شد و روی کتابچه جدولش افتاد
به خواب رفت مثل همیشه
میدانم اگر صدایش کنم به خواب رفتنش را انکار خواهد کرد
پس می گذارم بخوابد
هر چند می دانم گردنش درد خواهد گرفت و رد دست استخوانیش بر پیشانیش خواهد ماند
اما می گذارم بخوابد
می دانم از این چرتهای بی موقع لذت می برد
آرام دستم را روی موهای سرش که روزی به سیاهی شب بود می کشم
می ترسم بیدار شود
دستم را آرام بر می دارم
دلم فشرده می شود
به سکوت خانه فکر می کنم
...
بیدار می شود
دستی به سرو رویش می کشد و می رود
نوازش دستم را به یاد نمی آورد
حلقه اشک چشمانم را هم نمی ییند
من اما همچنان به سکوت خانه فکر می کنم
و به آنچه بر او رفت ...

14 خرداد 1388 | لينک ثابت | يادداشت های روزانه | 1 نظر | 0 دنبالک

خانه ما

مرد همسایه شاخه های خشکیده ماگنولیایش را می چیند
باران می بارد
بخار روی فنجان قهوه ام با شرجی هوا در هم میا میزد
یاد شمال می افتم
حس سفر دارم در این خانه
هم آغوش طبیعتم اینجا، همراه بارانم، همسفر نسیم
چشمانم بروی اقاقیا باز می شود هر صبح
درخت سیب آخرین منظر نگاهم می شود پیش از خواب
با نغمه پرندگان بیدار می شوم و با لالایی جیر جیرکها به خواب می روم
در آغوش طبیعتم در این خانه
... باران تند تر شد
من اما زیر سقف ایوان از همیشه به باران نزدیکترم
می توانم تا لحظه ای که می بارد همراهیش کنم، با موسیقی باریدنش برقصم، بویش را با هر نفسم در سینه ام جاویدان کنم
می توانم بنشینم و تماشایش کنم
روزی این لحظه رویای دور از دسترسی بیش نبود
حالا زندگیش می کنم اما
راه درازی بود تا به حقیقت پیوستن رویا اما ارزش آمدن را داشت
آرزوی کودکیم بود این خانه،‌ آرزویی که بر آورده شد
خانه من است اینجا، خانه ماست
تا داشتنش بسیار بر ما گذشت، پایدار ماندنش اما لیاقت ماست
خانه من است اینجا، خانه ما ...

4 خرداد 1388 | لينک ثابت | يادداشت های روزانه | 0 نظر | 0 دنبالک

او

حتی نپرسید چرا نا راحتی؟
چرا پرسید، اما به دروغم قانع شد
سراغم نیامد، از دور شب به خیر گفت و رفت
جوابی ندادم
منتظر جواب هم نشد
شایدهیچ وقت گم کرده ای نداشته است، یا اگر داشته از جنس دیگری بوده
خودش هم از جنس دیگریست، آسمانیست شاید
من ولی زمینیم، از جنس خاک
سالها به انتظارش نشستم تا باز گردد، او بازگشت اما انتظار من پایان نیافت، هنوز هم منتظرم ...
سالها کوشیدم لحظه های خالی از اورا دوباره با او پر کنم، او اما مشغله های دیگری داشت
حالا من هم به دنبال مشغله ای می گردم
حتی اگر مشغله ام باز خود او باشد

30 اردیبهشت 1388 | لينک ثابت | يادداشت های روزانه | 0 نظر | 0 دنبالک

من در هم ریخته

گم شده ام، در بی کرانه هستی، اما هستیم را حاصلی نیست
راه درازی بود، خسته ام، اما نه از راه که از بیهوده بودنش
افسوس که جاده یک طرفه است، راه بازگشتی نیست
گمان می کردم راه را می شناسم، گمان باطلی بود اما
چمدانم از هم گسیخته است،‌ طاقت این همه بار را نداشت
آینه ام همیشه همراهم بود، اینبار به تلنگری خرد شد و در هم شکست
همسفرانم اشباحی بیش نبودند، رفتند و به تاریکی شب پیوستند
در خواب ساربان کاروان بودم من، بیدار که شدم کاروان رفته بود ...
حالا بیدارم من، مسافری گم شده با باری در هم شکسته
نه راهی، نه راه پیمایی، نه حتی آینه ای که من را ببینم، اگر چیزی از من باقی مانده باشد ...

24 اردیبهشت 1388 | لينک ثابت | يادداشت های روزانه | 0 نظر | 0 دنبالک

هیچ

آسمان هم مثل دل من گرفته بود امروز
ابری بود و مه آلود، اما بارانی نبارید
من هم نباریدم
گریستن را هم حتی از خاطر برده ام من
خالی از بودن
خسته از خواستن
شاید این غمگین ترین روز تولدم بود
اگر غم را مفهومی باشد بعد از این!
اصلا چه اهمیتی دارد؟!

23 آبان 1387 | لينک ثابت | يادداشت های روزانه | 2 نظر | 0 دنبالک

بخوان

باز هم بخوان
صدایت را دوست دارم
باز هم لالایی بگو
لالاییت آرام این روح آشفته است
به یاد ندارم در کودکیم برایم لالایی گفته باشی
اما حالا برای این کودکان غریب می گویی
دوست دارم من هم کنار آنها بنشینم و با نوای دل انگیز صدایت به خواب روم
باز هم بخوان
که خواندنت حجابی است بر غوغای درونت
که دوباره می شوی همان گوشه امن و نقطه امید
همان پناه، همان سراسر آرامش و اطمینان
همان که حضورش هم گرماست، هم امنیت، هم روشنی آست و هم قدرت
باز هم بخوان
همیشه بخوان
توان من نیست تماشای شکستنت
توان من نیست ترست را چشیدن
توان من نیست لمس خستگی تو
توان من نیست آه تو را شنیدن
توان من نیست بوییدن غم تو
شکستن تو بی معناست
ترس را به تو راهی نیست
خستگی شرمنده همت توست
غم سایه خیالی بیش نیست
بخوان
که خواندنت پایان همه شسکستها و ترسهاست، پایان همه خستگیها، همه حسرت و اندوهها
باز هم بخوان
همیشه بخوان
برای همیشه ...

26 مهر 1387 | لينک ثابت | يادداشت های روزانه | 1 نظر | 0 دنبالک

خدا کجاست؟

در این بی عدالت هستی
به دنبال دادوری می گردم
در این نابسامان روزگار
به دنبال سامانی می گردم
در این نا تمام انتظار
به دنبال پایانی می گردم
در این هنگامه خواستن
به دنبال قراری می گردم
...
خدا کجاست؟ برتر کیست؟ ماورا کجا به خواب رفته است؟
همه دروغند ...
تقدیر چنین می گوید، قسمت همین بوده است!
همه خیالند ...
شانس است و بخت و اقبال
همه تصور ...
... نه!
این منم و تو که می سازیم خدا و جهان هستی را، نیروی برتر و ماورا را
این منم و تو که می سازیم بازی سرنوشت را، قسمت و تقدیر را
این منم و تو که می سازیم بخت و اقبال را
...
در جایی خواندم هیچ چیز در این دنیا بی دلیل نیست
دلیل این همه چیست؟
کسی گفت: برای رسیدن به هر چیزی باید آماده بود،‌ تنها خواستن کافی نیست
آیا من آماده ام؟ تو چطور؟

شاید همین دلیل همه پیچیدگیست
مشکل درون ماست نه بیرون
مشکل ذهن منست
گره در درونم بسته است

خدا منم، هستی منم، همان نیروی برتر، همان تقدیر و سرنوشت، بخت و اقبال
گشاینده گره خودم هستم
حلال مشکل خودم
منم آن عدالت گم شده
منم آن سامان به تاراج رفته
پایان انتظار منم، قرار بی قرار من

خدا منم، همان خدای فراموش شده ...

28 تیر 1387 | لينک ثابت | يادداشت های روزانه | 6 نظر | 0 دنبالک