آغاز راه ...

دوشنبه 26 دی 1384

می خواهم از دلم بگویم
از آسمانش ...
از آسمانش که گاهی ابری و گاه آفتابیست
گاهی می غرد و می بارد و گاه آرام نظاره گر گذرلحظه ها می گردد
می شناسمش گاهی؛ و گاه چون آسمان غربت، غریب و نا آشنا می شود
آسمان غربت؟!
باور نداشتم هیچگاه وجود داشته باشد؛ نه درآنسوی مرزها
تجربه اش کردم ولی، در خاک وطنم!
بچه که بودم، وقتی مشهد می رفتیم می دیدمش. بعد ها، حتی تهران هم آسمانش غریب شد!
اینجا؟
آسمانش نه، ولی مردمش گاه بیگانه می شوند برایم
دلم برای مردمم تنگ می شود
برای شنیدن زبان فارسی
اینجا همه خوبند ومهربان. احساس نمی کنم که غریبه ام، ولی خود می دانم که هستم! آنها هم می دانند!
دلم برای کسانی که جا گذاشتم تنگ شده
برای آنها که دوستشان داشتم و دوستم داشتند
برای آنها که مفهوم بودنم بودند
به دنبال رویایم؛ به دنبال یافتن گنجینه شخصی ام(به قول پاولو)، و برای رسیدن به آنهایی که در آنسوی آبها چشم به راهم بودند و من بیتاب آغوششان، از همه داشته هایم گذشتم
می گویند هر چیز بهایی دارد
...این، بهایی بود که من پرداختم!

يادداشت های روزانه | بازگشت به صفحه اول

دنبالک:

آدرس دنبالک براي اين مطلب: http://www.asemanedeleman.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/2


نظرات:

نمي خوام ابري در آسمان دلت باشم
اما آسمان دل خودم ابري است
دلم هيچ گاه به از دست دادن گذشته هاي خودم رضا نمي دهد.
و دلم در پارادوكس دست يابي به آنچه قبلا از دست داده ام گير كرده است
كاش مي توانستم همه آنچه مي خواهم را يك جا داشته باشم. هر جا كه هستم.

نوشته ابري در آسمان دل تو، سه شنبه، 27 دیماه 1384، 8:34 صبح

شما هم نظر بدهيد: