عا د ت ند ا رم
سه شنبه 4 بهمن 1384امروز يکی از هما ن جلسه های جدی و وحشت آور بود که هميشه از آنها فراريم. البته، آنقد رها هم که فکر می کردم نه جد ی بود و نه هولنا ک، فقط من عادت ند ا رم!
عا د ت ند ا رم برا يم ارزش قا ئل با شند؛ عا د ت ند ا رم حا لم را بپرسند؛ برا يم عجيب ا ست وقتی نظرم را می خواهند؛ حيرت می کنم از تلا ششا ن برای راضی نگه د اشتنم؛ واقعاْ می خواهند من بما نم!
خيلی عجيب است! مگر انسا نها ارزشی هم دارند؟ مگر وقتشا ن برای کسی هم مهّم است؟ مگر احسا سشا ن اهميتی د ارد؟ مگرنه اين است که در د نيا ی کا ر فقط با يد کا ر کرد و د م نز د؟
پس يا من بيما رم يا ا ينها!
آخر من از جا يی آمد ه ام که ا گر بهترينشا ن هم با شی و بگويی می خوا هم بروم، می گويند خوش آمدی! چه باادبند! هيچ گا ه به خود اين اجا زه را نمیدهند که حا لت را بپرسند! بپرسند چه احساسی د اری؟! رضا يت شغلی داری يا نه؟! چه حرفها؟! د خا لت در مسا ئل خصوصی مرد م، آ نهم به اين وضوح!
اصلاْ چه اهميتی د ارد بود ن يا نبود نت؟ تو نبا شی يکی ديگر؛ بهتر از تو؛ کم توقع تر از تو!
عا د ت ند ا رم، به اين همه تفا وت
ا فسو س ...
يادداشت های روزانه | بازگشت به صفحه اول
دنبالک:
آدرس دنبالک براي اين مطلب: http://www.asemanedeleman.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/6
نظرات:
واقعابا نظر شما موافق هستم.حرفهای جالبی زدید.
نوشته abiii، سه شنبه، 23 مهرماه 1387، 9:47 صبح