حرف بزنيم
پنجشنبه 6 بهمن 1384حرف زد يم. حرف زدم. پس ازمد تها سکوت!
نمی توانيم حرف بزنيم. صفتی موروثی، شايد. يا شايد نديديم که حرف بزنند و ياد نگرفتيم. مصمّم تر شديم بر سکوتمان، با جبر زمانه و شرايط حاکم بر بخشی از زندگی؛ چراکه بايد لبها دوخته می شد تا سرها در امان بمانند. وچه خوب تشويق می شديم به در خود فرو رفتن و دم نزدن!
شاگردان خوبی بوديم ما! خوب ياد گرفتيم چگونه احساس را در خود بکشيم وبباليم بر خويش که چه خود داريم؛ خوب آموختيم که چگونه خشم را فرو خوريم و بغض را خفه کنيم. قوی بوديم ما!
و نمی دانستيم که اين نقطهً قوت، ضعف ما خواهد بود در جايی ديگر
چگونه بفهمندمان وقتی خموش نگاهشان می کنيم؟ از چه راه حسْمان کنند وقتی چون سنگ سردو بی روحيم؟ با کدام نشان از درد، همدردمان باشند؟ کدامين اشک نريخته را پاک کنند؟! مرهم کدام زخم نهان باشند؟
امّا ... برای آموختن هيچگاه دير نيست. ميشود ياد بگيريم حرف زدن را؛ ميشود بياموزيم که احساس را بايد گفت؛ که خشم را بايد نه بيرون ريخت که بيان کرد؛ که درد را بايد بر زبان آورد؛ که اشک را بايد ريخت؛ که ...
حرف بزنيم ...
يادداشت های روزانه | بازگشت به صفحه اول
دنبالک:
آدرس دنبالک براي اين مطلب: http://www.asemanedeleman.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/7