اعتما د

دوشنبه 10 بهمن 1384

در جایی بودم برای شاد بودن، برای در لحظه بودن، در جمعی که آنها هم حضورشان همین مفهوم را داشت، دست کم برای من!
جایی که کسی را نمی شناسی ولی غریبه نیستی؛ جایی که می دانی و می دانند برای ساعتی خوش بودن است، دمی جدا شدن از کسالت روزهای شبیه به هم و رهایی از کابوس شبهای دلشوره
می خواستم شاد باشم و بودم. کودک شده بودم، جسور و بی پروا. بی ترس از قضاوت شدن؛ بی هراس از نگاههایی به شکل علامت تعجب. می رقصیدم، آزاد و سبک، گویی فقط من بودم و صحنه رقص. می خندیدم، با آهنگی بلند، بی نیاز ازمراعات های همیشه. شیطنت می کردم، با پر رویی، صفتی که به ندرت در خود می بینم
ولی یک جایی، در یک گوشه از دلم، آنجا که گاه ورود خودم هم به آن قدغن می شود، یک چیزی کم بود! چیزی که رمز عبور توست به دلهای دیگران، چیزی که اگر همراهت نباشد راهت نمی دهند به دنیایشان، کلید باز کردن درهای بسته ارتبا ط، آنچه که تا خود نداشته باشی جستجویش در دیگران بی حا صل است،
اعتماد
آسان نیست برایم اعتماد کردن، دل سپردن به نا شناخته، ا طمینان به ابهام، رها شدن دردست امواج نا آرام دریای باور، خطر کردن
نگاهم نرفته می گریزد، قدمم برنداشته سست می گردد، اگرها و امّاها
تا کی؟ تا کجا؟
جایی باید شکست شیشه عمر غول شک وتردید را، جایی باید فرو ریخت دیوار سنگی نا باوری را
باید رها شد، باید دل سپرد، باید خطر کرد
جسورتر بودم پیش از این
شاید تلخی تجربه های پیشین این چنین محتا طم کرده، یا گذر از آغاز جوانیست و پایان بی پروایی
خسته ام از جستجوی آغوشی امن شاید، یا هراس از از دست دادنی دوباره
نمی دانم، ولی ...
جسور تر بودم پیش از این!

يادداشت های روزانه | بازگشت به صفحه اول

دنبالک:

آدرس دنبالک براي اين مطلب: http://www.asemanedeleman.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/8


نظرات:

می خوردن و شاد بودن آیین منست
فارغ بودن زکفر ودین دین منست
گفتم به عروس دهر کایین توچیست
گفتا دل خرم تو ایین منست
(خیام)

از پس اندیشه های بلند همواره رهایی است آزادی است رهایی از قالب همه با ید ها و نبایدهای کودکمان که اسیر نا امنی بی ثباتی و تزویرهای اطرافمان بود.و برای ترمیم و درمان داروی زمان می خواهد.
پیروز باشی

نوشته سعید علی پور، دوشنبه، 10 بهمنماه 1384، 4:24 صبح

اعتماد، وقتي معني دارتر مي شود(براي من، با همه تجربه هايم) كه تو چيزي براي از دست دادن نداشته باشي.
وقتي دلي داري كه مي دهيش و نگران از دست دادنش باشي، هميشه بايد در اعتماد كردن شك كني.
پس استقلال را چرا نبايد تجربه كرد؟
چرا نبايد به خود و ديگران فرصت داد تا انتخاب كنند.
وقتي در چنين فضاهايي آزاد و رها خود را نشان مي دهي، بي هيچ چشم داشتي،‌مي تواني انتخاب كني و انتخاب شوي، بي هيچ انتظار متقابلي.
تويي و هر آنچه بايد اتفاق بيفتد.
رها شو از سني كه تو را مي خواهد اسير تجربه هاي شنيده و ديده اش كند. سن، تنها نشانه اي است. نشانه اي از گذر روزگاري كه بر ديگري نرفته است.
و اين به جاي تهديد، فرصتي است كه مي توان داشتش....

نوشته ابري در آسمان دل تو، دوشنبه، 10 بهمنماه 1384، 11:14 صبح

شما هم نظر بدهيد: