لبخند
دوشنبه 17 بهمن 1384اینجا مردم کمتر به هم نگاه می کنند. خیره شدن به دیگری را نوعی تجاوز به حقوق فردی می دانند و از آن اجتناب می کنند. اگر هم بر حسب تصادف نگاهها با هم تلاقی کند بی معطّلی به روی هم لبخند می زنند.
من که همیشه عادت داشتم سنگینی نگاه مردم کوچه و خیابان را روی صورتم احساس کنم، اوائل تصور می کردم اینجا مورد بی توجهی قرار گرفته ام! به چشم چرانی آدمها خو گرفته بودم و کمبودش مرا نسبت به خودم مشکوک می کرد: احتمالاً اینجا من چندان هم زیبا به حساب نمی آیم!
کم کم آموختم که من فرق چندانی نکرده ام، این فرهنگ است که متفاوت است.
بعد نوبت به لبخند زدن رسید. چه کار سختی!
تا مدتها فکر می کردم مردم خُل شده اند، الکی به روی هم لبخند می زنند. تا بفهمم این هم باز یک تفاوت دیگر فرهنگی است و من هم باید یاد بگیرم، مدتی طول کشید. و تازه تمرین تبسّم کردن شروع شد! برای منی که تنها سلاحم برای گریز از خیرگی نگاهها، گره ابروان بوده، لبخند زدن واقعاً کار مشکلی است.
تا یادم بیاید که درسرزمین دیگری با فرهنگی دیگر زندگی میکنم، و مغزم لبخند کسی را که اکنون نگاهم نگاهش را قطع کرده تفسیر کند، واین پیام عصبی به ماهیچه حلقوی لبان من منتقل شود و من لبخند بزنم، طرف مبهوت از رفتار بی ادبانه من از کنارم گذشته! و من هنوز در کش و قوس انتقال منحنی بالای پیشانی به کناره های لبم، با خنده ای سرگردان بین زمین و آسمان، گذر متعجب او را می نگرم. متأسفانه مردم به من به قدر کافی فرصت نمی دهند که لبخندم را تکمیل کنم!
تنها جایی که بدون زحمت لبخند می زنم و لبانم برای تبسّم از مغزم فرمان نمی گیرند محل کارم است. و البته این توانایی را هم مدیون مدیره کاردان محل کار سابقم در ایران هستم، وگر نه تا الان احتمالاً عذرم را از اینجا خواسته بودند.
این هم داستان دیگری است از اعتماد؛ آنجا مردم به هم اعتماد ندارند و اگرغریبه ای برویشان لبخند بزند مشکوک می شوند، و یا حتی گاه عصبانی . اینجا مردم با ا طمینان به هم تبسّم می کنند، مشکل اینجا اعتماد آدمها به هم نیست، این لبخند است که نمی شود به آن اعتماد کرد!
يادداشت های روزانه | بازگشت به صفحه اول
دنبالک:
آدرس دنبالک براي اين مطلب: http://www.asemanedeleman.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/14