دوبا ره گرم خواهم شد

سه شنبه 2 اسفند 1384

سردم است، مثل همیشه
نه، ... بیشتر از همیشه
گویی هیچ چیز نمی تواند گرمم کند، نه آفتاب، نه یک پوشش گرم و نه بخاری وسیستمهای حرارتی، حتّی آتش نیز از گرم کردنم عاجز است
زمستان در تنم رخنه کرده و با آمدن بهار هم خیال رفتن ندارد، انگار درونی شده و ماندگار
قلبم یخ زده، به جای خون، سرما را به تک تک سلولهایم می فرستد
سالهاست که به دنبال گرما می گردم، سالهاست
هر از گاهی شعله ای می یابم، به گمان آتش به دنبالش می شتابم، ولی سرابی بیش نیست، دیری نمی پاید که شعله خاموش می شود
هر از گاهی روزنه نوری که پیامی از آفتاب دارد، روزنه را می شکافم به امید یافتنش، جرقه ای بیش نیست و دوباره تاریکی و سرما
می اندیشم،
تسلیم زمستان شدن مرگ است و نیستی
من نمی خواهم بمیرم،
بارها از خود پرسیده ام که چرا به این دنیا آمده ام، جوابی نیافتم
تنها پاسخم به خود این بود که حالا که آمده ام باید بودنم را زندگی کنم
آمدنم در اختیارم نبود، تا به کی بودنم هم در اختیارم نخواهد بود، ولی چگونه بودنم مال من است
پس تسلیم زمستان نخواهم شد، به انتظار بهار نخواهم نشست
من خود بهار خود خواهم شد، آفتابی که گرمایش یخ های قلبم را باز خواهد کرد، آتشی که هیچ گاه خاموش نخواهد شد
خون دوباره در رگهایم جاری خواهد شد و گرما به تنم باز خواهد گشت
مرا دیگر نیازی به شعله های نا پایدار و روزنه های بی نور نخواهد بود
گرما را من در درونم خواهم ساخت
من بهار ماندگار خود خواهم شد

يادداشت های روزانه | بازگشت به صفحه اول

دنبالک:

آدرس دنبالک براي اين مطلب: http://www.asemanedeleman.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/22


نظرات:

شما هم نظر بدهيد: