پدربزرگم

چهارشنبه 12 بهمن 1384

امروز به یادش بودم، شاید چون مامان منتظر رسیدن ترجمه گواهی فوتش از ایران بود تا مدارک مامان بزرگ را برای درخواست کارت سبز تکمیل کند. احساس کردم دلم برایش تنگ شده. زمانی که ما را ترک کرد 14 سال داشتم، ولی آنچه شخصیّت او را در ذهن من شکل می دهد بیشتر بر اساس گفته های دیگران است تا خا طرات خودم.
عمده خا طراتم با او در دوره ایست که او بیمار بود، یک نوع بیماری مغزی که با از دست دادن حافظه همراه بود، و من رنج می بردم. ولی دردناک تر برای من دیدن چهره مامان بود وقتی پدرش را می نگریست؛ نگاهش حکایت از آهی عمیق داشت که هرگز بر زبان نیاورد؛ آخر بابا بزرگ جزء معدود آدمهایی بود که مامان به گمان من عاشقش بود؛ هنوز هم وقتی از او سخن می گوید، کلامش آهنگ دیگری می گیرد وچشمانش تا دوردست ها می روند، گویی در ماورای آنچه ما می بینیم او را جستجو می کنند؛
آن بخش از خا طراتم از زمان سلامتش کمند ولی دلنشین؛ خانه شان یادم هست، روشن بود، با یک کرسی گرم در زمستانهای سرد آن سالها، نان بربری تازه و خامه که بابا بزرگ به عشق نوه هایش می خرید، روی پشتش سوار می شدیم و به ما کولی می داد، هیچ وقت دعوا نکرد، هرگز نه نگفت، حتی اخمش را به خا طر ندارم، آغوشش نقطه امن من بود و حضورش به من می گفت که خوبم. در آن سالها، سالهای اول انقلاب، که ما باید نا گهان بزرگ می شدیم و مستقل، تنها کسی که مرا لوس نه خطاب کرد و نه نگاه، او بود؛
5-6 ساله بودم، بین دنیای عروسک هایم و کودکان گرسنه جنوب شهر گیر کرده بودم؛ در آخر، همه عروسکهایم را بخشیدم ولی باز هم صفت لوس را یدک می کشیدم! امّا نه در حضور او
و این او بود که درکنارش حس نمی کردم با برادر هایم متفاوتم
خانه شان تاریک و سرد شد وقتی مامان بزرگ به جستجوی گمشده هایش رفت و بابا بزرگ نا امید از پیدا کردن گمشده ها بیمار شد
...و مامان منتظر رسیدن گواهی فوت اوست تا برای اقامت مامان بزرگ اقدام کند
کاش می شد برای برگشتن بابا بزرگ هم اقدام کرد!

يادداشت های روزانه | بازگشت به صفحه اول

دنبالک:

آدرس دنبالک براي اين مطلب: http://www.asemanedeleman.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/10


نظرات:

خانه اش خاطراتی را داشت که دیگر تکرار نشد. مامن کودکی های ما بود وقتی همه چیز حتی دیوارها هم سکوت کرده بودند. مامنی که دیگر تکرار نشد.
و گویی جنونش نیز باید با گذشتن گذشته ها همراه می شد
باید مهربانی و عشقش را در خاطره ها جستجو می کردم
باید او را لابلای خاطره های بزرگ دیگران می یافتم
حتی فرصت این را هم نداشتم که خاطره و یادش را در نگاه مادرم بیابم
مادرم هم زود تر از آن که خاطره ها ثبت شوند رفت.....
خیلی وقت ها دلم برای آرامشش تنگ می شود
به خصوص وقت هایی که آرامشم را از دست می دهم و نمیدانم با ساده ترین چیزهایی که با آن ها مواجه می شوم چه کنم
و مادربزرگ هنوز رویای او را در بیداری یدک می کشد...
شاید برای همین هم بود که فرزند زنده اش، چندان تحویلش نمی گیرد...
شاید فکر می کند جای او را مرده هایی که رویایشان هست پر کر ده اند.

نوشته ابری در آسمان دل تو، جمعه، 21 بهمنماه 1384، 10:27 صبح

شما هم نظر بدهيد: