گفته بودم ایما ن دارم

پنجشنبه 11 اسفند 1384

گاه از غم گفتن آسان ترازشادی را به واژه در آوردن است،
درد تلخیها را می توان به کلمات سپرد،
خوشی را اما باید مزه مزه کرد، با تمام وجود
کلام ازقبول بار شادمانی عاجز است، آن شادی که از ژرفای دل برخاسته باشد
من خوشحالم، بی نیاز از واژه ها ...
و امروز به ایمانم دوباره ایمان آوردم!


يادداشت های روزانه | بازگشت به صفحه اول

دنبالک:

آدرس دنبالک براي اين مطلب: http://www.asemanedeleman.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/34


نظرات:

مثل هميشه غافلگير كننده. و من كه تمرين كرده بودم غافلگير نشم، غافلگير شدم.
دلتنگ شدم ... دلتنگ همه چيزهايي كه هنوز از دست شان نداده ام.
نگران شدم .... نگران همه كارهايي كه نكردم.
من كه به خودم و ديگران گفته بودم هميشه طوري زندگي كنيد كه گويي لحظاتي ديگر نيستيد، براي اين لحظه فكري نكرده بودم.
احساس تنهايي كردم .... بود ... هست .. هست كسي كه همراهم باشد ... اما او آغاز دلتنگي ها و دوري هايش است و نمي توانم نگراني اگر هست را به او منتقل كنم.
بايد خوشحال و هيجان زده باشم ؟ مثل هميشه نيستم.
مثل قبولي كنكور، مثل آمدن مامان از سفري دور كه مي رفت ديگر نيايد، مثل ... خيلي لحظه هاي ديگر ...
تنها دلخوشيم شادماني بي مثالي است كه از صداي هيجان زده و بي تاب و نزديك مامان احساس كردم . و مهمترين ناراحتيم دلتنگي مادر ديگري است كه حالا بايد شروع شود.

نوشته ابري در آسمان دل تو، پنجشنبه، 11 اسفندماه 1384، 9:33 صبح

شما هم نظر بدهيد: