سرزمین بی خواهش

جمعه 26 اسفند 1384

آیا این فقط منم که منتظرم؟
چرا کسی منتظر نیست؟
آیا نیازها همه پاسخ یافته اند؟ خواسته ها همه جواب گرفته اند؟
کاش انتظاری در پی من بود،
نیازی، خواسته ای، تلا شی
کاش من هم یاد می گرفتم راه سرزمین بی نیازی را، سرزمین بی خواهش،
دلم تمنایی می خواهد، نگاهی، قدمی، حرکتی
دلی که تپیدن بلد باشد، لرزیدن بداند
لبی که لالایی بخواند
چشمی که نگاه کردن آموخته باشد، پایی که راه رفتن بداند
سری پر ز سودا، روحی آزاد و رها
قلبی ...
باید اما خواهشم را به خواب بسپارم
شاید سرزمین رویاست آن سرزمین بی خواهش

يادداشت های روزانه | بازگشت به صفحه اول

دنبالک:

آدرس دنبالک براي اين مطلب: http://www.asemanedeleman.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/42


نظرات:

سلام دوست خوب من
بالاخره طاقت نیاوردم و بررسی سیر اندیشه هایت وادارم ساخت تا برایت چند خطی بنویسم........ آنچه که از درونت را بر این صفحات می نگاری می توانم حس کنم اما گاهی با یک حس غریب وگاهی هم با حسی قریب. خیلی دوست داشتم در این سفر می توانستم از نزدیک آنچه را که تجربه می کنی ببینم وحتی تجربه کنم آنگاه شاید می توانستم از تمام این گفته ها به ناگفته ها برسم.
من خودم تجربه تعالی گونه زندگی که همواره با تکاپو و هیجان است را دوست دارم اما احساس می کنم پشت این هیجان و این تکاپو آرامشی است که همواره مرا به سوی خودش می خواند........ شاید با کمی سکوت درونی تونیز حسش کنی
آرامشی عجیب که شاید فقط می توان در سکوتی ورای این جهان لمسش کرد
البته این را بدین خاطرگفتم که نوشته هایت را خیلی بیقرار دیدم مرغ جانت گویی به دنبال آشیانی امن و آرام میگردد.....
به عنوان دوستی که تورا خیلی دوست دارد می خواهم این را به تو بگویم که آشیانه مرغ جانت را بر تار و پودی نامطمئن و لرزان و سست بنا نکن بلکه بهترین و محکم ترین خانه را برایش بساز
حتی اگرزمانی در بسترخواهشهای طبیعی ومحیطی گرفتارشدی سعی کن همیشه سکه ای را برای صدقه دادن درجیبت داشته باشی.با نوازشگری دستانت انفاق کن و با صورت مهربان ولبان خندانت مهرورزی کن واز همه بالاتر خدارا به خاطر همه زیبائیها و بزرگیهایش ستایش کن وبا همین مصالح خانه پرنده بی قرار روحت را بساز....می دانم کمی زیاده گویی کردم اما هرچه آمد از قلبم بود و برای تو دوست بسیا بسیار عزیزم .
سلام برسان

نوشته احسا ن، شنبه، 27 اسفندماه 1384، 5:41 بعدازظهر

شما هم نظر بدهيد: