برای بهترینم

جمعه 4 فروردین 1385

امروز عکست را دیدم، با همان خنده قشنگ همیشگی
همان صورت شفاف و همان نگاه روشن
ناگهان آسمان دلم گرفت، ابرها غریدند، رعد و برق شد، باران بارید
ناگهان با هم بودنمان زنده شد
همه خاطره ها ...
قرارمان سر دولت،
همیشه یک طرف مسیر را پیاده می رفتیم
حرف و حرف و حرف، بین ما حرف هیچ گاه راهش را گم نمی کرد
فالهای قهوه و وعده های تکراری
ولی تو باز هم به فال قهوه من ایمان داشتی
کلاغ های درخت توی کوچه مان یادت می آید؟
شاهزاده های طلسم شده!
طلسم کلاغ تو شکسته شد اما من کلاغم را گم کردم
سفرهایمان ...
سفر مشهد و دست های روغنی راننده اتو بوس
سفر شمال، ترس های تو و توت فرنگی های وحشی
سفر کیش، چمدان کوچک و بارهای بزرگ من
در سفر تنهاییم هم بارهایم بیشتر از چمدانم بود، خیلی بیشتر
اما کسی نبود تا آنها را در چمدا نش جا بدهد
بخشی از بارهایم جا ماندند!
حالا، منم و تو و آسمان ها فاصله، اما آسمان دلهایمان همچنان به هم نزدیک است
مثل وقتهایی که درعین بی خبری با هم هم آوا می شدیم و بی آنکه از هم بدانیم هم مسیر
کسی از من و تو می پرسید، گفتم هیچ شباهتی به هم نداشتیم اما برای هم بهترین بودیم
و بهترین خواهیم بود که فاصله ها یارای فصل ما نخواهند بود ...

يادداشت های روزانه | بازگشت به صفحه اول

دنبالک:

آدرس دنبالک براي اين مطلب: http://www.asemanedeleman.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/47


نظرات:

هی بدک نبود

نوشته امید، شنبه، 21 مهرماه 1386، 10:57 صبح

شما هم نظر بدهيد: