شب

جمعه 18 فروردین 1385

هیچ چیز در دنیا بدتر از بلا تکلیفی و انتظار نیست
شاید هم بدترین نباشد ولی حد اقل یکی از بدترین هاست
به شبی تاریک می ماند بی امید سپیده
دلم می خواهد اینبار که می خوابم، با بیدار شدنم روز شده باشد

| بازگشت به صفحه اول

دنبالک:

آدرس دنبالک براي اين مطلب: http://www.asemanedeleman.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/55


نظرات:

مدت هاست که برنامه هایم را مطلق نمی دانم و خودم را درگیر و بند برنامه ریزی های خودم قرار نمی دهم. طبیعت روال خودش را دارد که گرچه می تواند بر اساس خواسته های من عمل کند اما همیشه برای خودش هم برنامه هایی دارد.
در این حال هیچگاه احساس بلاتکلیفی نمی کنم چون تکلیف من همان است که هست. من می خواهم که ان چه را خود می خواهم به دست آورم و با ایمان هم به دستش خواهم اورد اما در برابر آنچه طبیعت به من می دهد مقاومت نمی کنم. مقاومتی این چنین می شکندم ... نمی خواهم بشکنم

نوشته ابری در آسمان دل تو، دوشنبه، 21 فروردینماه 1385، 4:48 صبح

دلم نمی خواست این را بنویسم
آن هم در زمانی که این انتظار را به وجود آورده ام(لااقل برای خودم) که سنگ صبورم و دل تنگ نمی شوم و شکوه نمی کنم.
اما ..... گاه می مانی که اگر نگویی چه؟
گاه فکر می کنم سرنوشت ما را (چه به آن معتقد باشی چه نباشی) به گونه ای نوشته اند که هیچ گاه رنگ اجتماع و با هم بودن را به معنی فیزیکی که همه ما می فهمیمش نبینیم و مزه حضور همه با هم را نچشیم
این جا هم که هستم باید دلتنگ حضور یکی باشم آن یکی هر کسی از تو . مامان . و حالا همدممم که نباید گویی این روزهای خوب را با هم سر کنیم .

نوشته ابری در آسمان دل تو، سه شنبه، 22 فروردینماه 1385، 6:35 صبح

شما هم نظر بدهيد: