چه فرقی می کند؟

چهارشنبه 30 فروردین 1385

صورتش بیش از آنکه بی رنگ باشد به زردی می زد
چشمان نیمه بازی که فقط سفیدیش پیدا بود
بدنش داشت خشک و سفت می شد
شکل مرده هایی که در فیلم ها نشان می دهند شده بود
مرده بود ...
جسد را در پوشش سفیدی گذاشتیم و روی برانکار خاصی که دورش را پرده ای ضخیم پوشانده بود قرار دادیم
باید همراه مسئول انتقال می رفتم تا جسد را تحویل سردخانه بیمارستان بدهم
بار اولی نبود که مرده می دیدم، بارها خودم برای بازگرداندنشان به آنچه زندگی می نامیمش تلاش کرده بودم و بارها شاهد خاموشی ابدیشان بودم، اما سرد خانه را فقط در فیلم ها دیده بودم
مثل فیلمها هم بود، فقط با ابعاد کوچکتر،
قبل از وارد شدن به اتاق مرگ منتظر مامور انتظامات شدیم که با کلیدش از راه رسید و در سرد خانه را باز کرد
سپس در یخچال عظیمی را گشود
چندین پیکر سفید پوش دیگر هم آنجا خوابیده بودند
پس از جا به جا شدن مهمان جدید، مامور از من خواست تا دفتری را امضا کنم
اسمم وارد دفتر مرگ شده بود
در سرد خانه با صدای مهیبی پشت سر ما بسته شدو همه به سوی کار خود برگشتند، به سوی زندگی ...
احساس عجیبی داشتم
با خود می اندیشیدم چه پایان غم انگیزی
عاقبت من هم همین خواهد بود؟
نه، دوست ندارم بمیرم
هنوز نه
نمی دانم داشته هایش چه بودند، شاید همسر و فرزندانی که روزی دوستش داشتند ودوستشان داشت، شاید ثروت و دارایی، شاید سابقه درخشان کاری یا تحصیلی، شاید هم هیچکدام
آیا به راستی فرقی هم می کند؟!
اجساد سفید پوش همه مثل هم بودند ...

يادداشت های روزانه | بازگشت به صفحه اول

دنبالک:

آدرس دنبالک براي اين مطلب: http://www.asemanedeleman.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/58


نظرات:

شما هم نظر بدهيد: