چشما نم نمی خواهند ببینند

یکشنبه 17 اردیبهشت 1385

نمی دانم چه چیز را
نمی دانم از دیدن چه خسته شده اند
یا کدامین حقیقت تلخ آزارشان داده است که این چنین مصرانه از دیدن پرهیز می کنند
این سوز کدام زخم نهان است که می سوزاندشان
یا زشتی کدام واقعیت را توان دیدارشان نیست که این چنین تارشده اند
کدامین اشک نریخته را اکنون بی بهانه فرو می ریزند
بُرندگی نیشتر کدام حادثه بستر سفیدشان را خراشیده است
نمی دانم اما،
دیدگانم را دیگر میلی برای دیدن نیست!

يادداشت های روزانه | بازگشت به صفحه اول

دنبالک:

آدرس دنبالک براي اين مطلب: http://www.asemanedeleman.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/69


نظرات:

نوشته هاتون فوق العاده است
یه جورایی حستون عین حس منه
گاهی از نوشته هاتون استفاده میکنم
دلم میخواست برای تک تک پستهاتون چیزی مینوشتم
اما این یکی دو ماهی که میام و نوشته هاتون رو میخونم وقت نکردم
یعنی حس نوشتنم نیست، یه بار تو بلاگم یکی از نوشته هاتون رو که عین حس و حال من بود کپی کردم، بی اجازه، حتی زیرش هم ننوشتم که این نوشته خودم نیست..کاری که معمولاً میکنم.. دوستانی که دو ساله میان و نوشته هام رو میخونن هیچکدوم نفهمیدن که این نوشته مال خودم نیست... اون متن " پروازی باید" رو گذاشته بودم...ممنون بخاطر این همه حس پاک و لطیف و معذرت بخاطر سرقت ادبی...همیشه موفق باشین

نوشته مریم، سه شنبه، 21 خردادماه 1387، 6:35 صبح

شما هم نظر بدهيد: