دوبا ره غروب جمعه

چهارشنبه 20 اردیبهشت 1385

غروبهای جمعه دلگیر بود،
پایان امید،
پایان شاد بودنی هر چند سطحی، هر چند موقت،
پایان یک روز و نیم رهایی از سنگینی روزهای مثل هم،
پایان فراموشی آنچه آزار دهنده بود،
آن یک روز نیم می شد با هر آنچه بود خوش بود،
می شد از یاد برد آنچه نبود،
می شد دست آویزی برای دلخوشی پیدا کرد؛
اما از شنبه، دوباره همه روزها مثل هم می شد،
بی امید، خالی، بی حمایت، تاریک
ساده نبود دوباره یافتن آنچه گم کرده بودیم
و امید، قدر نقطه ای مبهم بود در آینده ای نا طمئن
...
با پیدا شدنش ، آن حال بد و دلگرفتگی از جمعه هایمان رخت بر بست؛
...
اما حالا،
پس از این همه که بر ما رفت
دوباره دلم می گیرد، مثل همان سالهای سیاه،
بیرونش کرده بودم از دلم ، سالها بود
نمی دانم اکنون چگونه دوباره راه به درونم برده
اینباردیگر تنهاغروب جمعه نیست، و نه حتی غروب یکشنبه،
اینبار هر گاه و هر بی گاه به سراغم می آید،
آن وقتها شاید کودک بودم و ناتوان،
بزرگتر که شدم آنقدر قوی شده بودم که با از دست دادن ها، خودم را از دست ندهم،
اما حالا ...
دوباره کودک شده ام انگار
توان از دست دادن ندارم دیگر
خسته ام از قوی بودن
حالا، دوباره دلم می گیرد،
دوباره تلخ می شوم، به تلخی همان سالهای سیاه
نه دیگر، توان از دست دادن ندارم ...

يادداشت های روزانه | بازگشت به صفحه اول

دنبالک:

آدرس دنبالک براي اين مطلب: http://www.asemanedeleman.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/71


نظرات:

زیبا بود....

نوشته مینا، پنجشنبه، 1 تیرماه 1385، 2:59 بعدازظهر

شما هم نظر بدهيد: