آرزوی دیروز

سه شنبه 13 تیر 1385

لحظاتی با هم به گذشته برگشتیم
به خاطراتی از کودکیمان
او که واقعاً کودک بود و من که فکر می کردم بزرگ شده ام،
به عشق او که بازی کردن با متعلقات من بود و من که سختگیرانه از آنها حفاظت می کردم،
هر دو به خنده افتادیم،
به یاد آوردم آن روزها را که بی صبرانه درانتظار بزرگ شدنش بودم،
تبدیل شدنش به کسی که حرفم را بفهمد، به قصه دلم گوش دهد، همراهم باشد، برایم از دلش بگوید، ...
انتظاری طولانی بود مثل همیشه، اما بالاخره سر آمد ....
و امروز او آرزوی دیروز من است،
و فردایش آرزوی امروزم

يادداشت های روزانه | بازگشت به صفحه اول

دنبالک:

آدرس دنبالک براي اين مطلب: http://www.asemanedeleman.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/102


نظرات:

خيلي وقت بود برايت چيزي ننوشته بودم.... گاهي احساس مي كنم فقط بايد بشنوم
همان روز كه تو به خاطره ها رفته بودي،‌من هم رفته بودم .... من هم در آن لحظات تنها نبودم.... به خاطراتي با او سرك كشيديم كه هيچگاه شايد جرات بيانش نبود و هميشه دوست داشتم محرم آن ها باشم.
و از ديروز گمان مي كنم به او كه سالهاي كودكي و نوجواني و حتي جواني ام از او دور بودم، بيشتر نزديك شدم .... احساس خوبي بود در عين دردآلود بودنش با آن خاطره ها.....
خوش باشي .....

نوشته ابري در آسمان دل تو، جمعه، 16 تیرماه 1385، 11:40 بعدازظهر

شما هم نظر بدهيد: