پا یا ن قصه کجا ست؟
دوشنبه 19 تیر 1385لا لا لا لا گل پونه
شب غمها نمی مونه
لا لا لا لا گل نرگس
نبینم داغتو هرگز
لا لا لا لا ....
بیشتر دلم می گرفت وقتی برایم لا لایی می خواند
صدایش می لرزید
انگار تلاش می کرد تا همه احساسش را در صدایش بگنجاند
تنها یک قصه بلد بود که آنرا همیشه تکرار می کرد و من همیشه با اشتیاق گوش می کردم
قصه پیر مرد خارکش
پیر مرد زحمت کشی که برای روزیش از بیابان خار جمع می کرد و یک روز ...
باقی داستان یادم نیست اما میدانم که پایان خوبی داشت، مثل اغلب قصه ها
پایان قصه او چطور؟
...
خشونت روزگار او را خشن کرده بود، ولی راز قلبش را کسی جز خودش نمی دانست
حتی پوستش هم زبر و خشن شده بود
اما در زیر نگاه تند و خشونت رفتارش، من باز هم می توانستم عمق مهرش را لمس کنم
اغلب از خاطرات شیرین گذشته می گفت و روزگار خوشی که پایدار نمانده بود
هر از گاهی هم برایم از تلخیهای ایام می گفت، از آرزوهایی که هیچ گاه جامه عمل نپوشیده بودند
اما هنوز هم امید داشت، آرزوهایی که چشم انتظار بر آورده شدنشان بود
و همیشه از آنچه داشت راضی
می دانست داشته هایش نه چیزیست که بتوان خرید یا معامله کرد
و می دانست همانها که روزگار را به کامش تلخ کرده بودند، باز هم حسرت زندگی او را دارند
به همه آنچه رویایش بود نرسید، وقتی قصه اش پایان یافت
اما، افسوسی هم بر لب نداشت
بسیار آرام رفت
گویی به خواب رفته باشد
خوابی ابدی
اما یک افسوس را برای همیشه بر دل من باقی گذاشت
افسوس دیدار آخر را
آخرین نگاه
آخرین حرف
خداحافظی
گویی باور داشت این پایان واقعی قصه نیست؛
شاید حق با او باشد
کسی چه میداند ...
يادداشت های روزانه | بازگشت به صفحه اول
دنبالک:
آدرس دنبالک براي اين مطلب: http://www.asemanedeleman.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/104
نظرات:
امشب دلم خیلی هوای تورو داشت.
حس قریب و غریبی است. از لابه لای نوشته هایت چیزی احساس می کنم که هم برایم آشناست و هم مبهم نمی دانم چیست اما احساس می کنم خیلی نزدیک است.....شاید تجربیاتمان اززندگی به معنای واحدی رسیده باشد شاید هم نوعی از هم حسی باشد.....چند شب پیش خوابت رو دیدم... ناراحت بودی وعصبانی نمی دونم که تعبیرش چیه اما زنده بود...البته رویاها تعبیر مستقیم ندارند ولی عاری ازپیغام هم نیستند.......خیلی زنده بود می تونستم حست کنم گاهی ازخودم می پرسم که تو الان کجایی؟؟؟نمی دونم...انگار هیچ جانیستی...البته خودم اینجوری راضی ترم که هیچ کجانباشم اماتورونمیدونم.
کاش می شد سفری به سوی مرگ...به سوی پس ازمرگ...سفری به پس ازنیستی ...بعد ازنبودن... آنجا که نبودن وجود ندارد داشت.
نمی دونم که تو کجایی اما من اینجام...لب مرز بودن و نبودن...دلم سفر می خواهد...سفری متفاوت ترازهمه سفرها...هجرتی به سوی ...ماندگاری وابدیت...حضوری ماندگار دربودنی حقیقی... نمی دانی که چقدردلم رفتن می خواهد...رفتنی برای همیشه به سمت بودنی برای همیشه...کاش الان اینجابودی...دلم خیلی هوای تورو کرده... شاید در طی طریق امکان ملاقاتی دست دهد آنوقت حرف برای گفتن بسیار است
موفق باشی
احسان
نوشته احسان، سه شنبه، 20 تیرماه 1385، 4:06 بعدازظهر