من و کودک درونم

دوشنبه 26 تیر 1385

غروب غم انگیزی بود غروب دیروز
دلم به شدت گرفته بود
تنها بودم
با اینکه مدتها بود پی فرصت تنهایی می گشتم تا با خودم باشم، تنهایی این غروب آزارم می داد
کودک دلم بی مقدمه شروع به گریستن کرد
بی بهانه
گذاشتم بگرید، مدتها بود این بغض خفه را با خود حمل کرده بود
و حالا باید رهایش می کرد
دفتر خاطراتم را گشودم، قلم را به دست کودکم سپردم و گذاشتم بنویسد
آزادانه هر چه خواست نوشت اما برای اولین بار از من گله نکرد
به من حق داد
مرا زیر سوال نبرد
با من همدلی کرد
من و کودکم هر دو یکی شدیم دیروز
هردو غمگین بودیم اما یکی شدنمان ما را شاد کرد
وحدت درون، امنیت را برای ما آورد
و آرامش را
من و کودکم با نوای دلنشین لالایی دلم آرام به خواب رفتیم ...

يادداشت های روزانه | بازگشت به صفحه اول

دنبالک:

آدرس دنبالک براي اين مطلب: http://www.asemanedeleman.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/107


نظرات:

شما هم نظر بدهيد: