با ید بگذارم برود ...
پنجشنبه 29 تیر 1385باید بگذارم برود
باید او را به باد بسپارم
به رودخانه
یا به قایقی که از ساحل دور می شود و به میانه آبها می رود
با ید او را به نسیم بسپارم تا از من دورش کند
یا به پرنده ای مهاجر که او را با خود به دیاری دیگر ببرد
باید بگذارم برود
تا هست من نیستم
سرگردانم
گم شده
باید بگذارم برود تا به خود باز گردم
تا دوباره خودم را در یابم
رفتنش پایان من نخواهد بود
رفتنش آغاز من است
رفتنش مرگ امید نخواهد بود
رفتنش تولد امید است
باید برود تا جایش برای مهمانی تازه خالی شود
مهمانی ماندگار
اما او مدتهاست رفته
این تنها خیال اوست که باقی مانده
باید بگذارم برود ...
يادداشت های روزانه | بازگشت به صفحه اول
دنبالک:
آدرس دنبالک براي اين مطلب: http://www.asemanedeleman.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/109