بیا دوبا ره ...

یکشنبه 26 شهریور 1385

بیا فراموش کنیم هر چه گله و شکایت بود
بیا فراموش کنیم هر چه دلخوری و رنجیدگی بود
بیا از یاد ببریم کدورتها و آزردگیها را
بیا از نو بسازیم بنای دوستیمان را
بیا از یاد نبریم بنیاد عشقمان را
بیا دوباره کودک شویم
دوباره بی پروا عشق بورزیم، بی توقع
دوباره تو یازده ساله شو تا من یک سالگیم را به آغوشت بسپارم ...
دوباره بشو پناه تنهاییهای کودکانه ام
دوباره بشو طعم تابستانم
دوباره بشو مهمان عیدم، بوی بهارم
دوباره همان که بودی شو
همان که بودی ...

يادداشت های روزانه | بازگشت به صفحه اول

دنبالک:

آدرس دنبالک براي اين مطلب: http://www.asemanedeleman.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/136


نظرات:

چقدر دلم براي آن روزها تنگ شده
چقدر هميشه مي ترسيدم از زماني كه رابطه اي ناتمام مي ماند و هميشه فرار كردم از اين تعبير فلسفي كه تمام يا ناتمام تعريف ماست، هر چه هست همان است كه بايد باشد .... و هميشه خودم به همين عبارت توجيهي رو آوردم.
كاش مي شد بهانه نياوريم براي نو شدن.... كاش بشود بي بهانه نگاهي به خودمان بياندازيم..
كاش بي هيچ توجيهي اين سوال را بپرسيم و پاسخ دهيم كه :
آيا آنچه مي كنم ارزش آنچه از دست مي دهم يا به دست مي آورم را دارد؟
اگر پاسخ اين سوال ساده را بدانيم شايد داد نزنيم، عصباني نشويم، قهر نكنيم، دلخور نشويم، دل نشكنيم و اگر احساس كرديم شكست، تعميرش برايمان پر هزينه و پرخرج نباشد، بي هيچ ابايي حاضر باشيم از نو شروع كنيم.... آنهايي كه قلبشان با هم گره مي خورد، حتي اگر بدترين ها را هم با تعاريفي كه هر كدام دارند در حق هم بكنند، اگر چيزي در قلبشان تكان نخورده باشد، مي توانند همچنان محكم ترين پيوند ها را هم داشته باشند.
آيا آنچه مي كنيم، تمام كاري است كه مي توان كرد؟ آيا واقعا همه چيز از بين رفته است؟ آيا هيچ راهي نيست؟
كاش جواب اين سوال ها را بدهيم، من خودم حاضرم پيامد هر اتفاقي را بعد از آنكه پاسخ اين سوالات داده شد بپذيرم.... الان هم مي پذيرم اما الان چاره اي جز پذيرش ندارم
دلم تنگ شده براي روزهايي كه هيچ كس از ما توقع نداشت، از نگاه پايين به بالاي من(نگاه كودكي كه به بزرگ تر ها مي نگرد)، همه با هم مهربان بودند، همه همديگر را دوست داشتند، هيچ دليلي هم براي دوستي ها نبود.
دلم تنگ شده براي بي پيرايه بودن .... من هم ديگر من نيستم .... چرا روي سخنم با كسي باشد؟ من هم ديگر كودك 6 ساله اي نيستم كه آن روزها زنان بردباري حق مادري بر گردنش دارند. زناني كه امروز عاشقانه نگاهشان مي كنم اما نمي توانم آن چه كرده اند را پاس دارم جز در قلبم....

نوشته ابري در آسمان دل تو، دوشنبه، 27 شهریورماه 1385، 10:03 صبح

شما هم نظر بدهيد: