خودم، نقطه پایا ن انتظا ر.
سه شنبه 25 مهر 1385چراغهای مادر بزرگ همچنان منتظر دستی هستند تا روشنشان کند،
گلدان روی طاقچه بی صبرانه به انتظار گل نشسته،
و شمعدان روی میز بی طاقت حضور شمع،
چمدان تنهایی من گوشه اتاق چشم به من دوخته،
و من، چشم به راهی که پیش روی ماست ...
...
خاک قاب عکسها را باید بگیرم،
یادگاریهایم را باید بردارم،
...
شاید گوشه ای بیابم تا آنچه تاکنون به صندوق فراموشیم سپرده بودم، در آن بچینم،
کنجی که آیینه ام را در آن بگذارم،
شاید اینبار خودم را بهتر ببینم!
...
خرده ریز های توی چمدان، بوی هفده سالگیم را می دهند
باید در چمدان را بگشایم تا به عطر سی سالگی آغشته شوند
سالهاست که به انتظار نشسته اند، به انتظار روزی که دستی آنها را از جایگاه تنگ وتاریکشان نجات دهد
دیگر از وعده امروز و فردا خسته اند
من هم!
می خواهم در چمدان را بگشایم
می خواهم آنها را از زندان انتظار نجات دهم
و خودم را از بند فردایی که هرگز نخواهد آمد
...
امروز را زندگی خواهم کرد
... شاید فردا منتظر فردا بمانم ...
يادداشت های روزانه | بازگشت به صفحه اول
دنبالک:
آدرس دنبالک براي اين مطلب: http://www.asemanedeleman.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/142
نظرات:
سلام
وبلاگ قشنگی دارین..سادگی زیباش کرده..
امیدوارم آسمان دلت همیشه مثل صفحه وبلاگت آبی و زیبا باشه.
نوشته نسترن، پنجشنبه، 27 مهرماه 1385، 3:05 بعدازظهر
باز هم می گم امیدوارم از کاری که کردی هیچ وقت احساس پشیمانی نکنی
حتی در سخت ترین لحظه ها(که بسیار از این لحظه ها خواهی داشت
باز هم بهت تبریک می گم
نوشته ابری در آسمان دل تو، پنجشنبه، 27 مهرماه 1385، 8:41 بعدازظهر