وقت رفتن است ...
یکشنبه 30 مهر 1385نمی روم که گم شوم
میروم تا دوباره پیدا شوم
دوباره خودم شوم
می روم تا باشم
بودنی محکم تر، مطمئن تر، آرام تر
پر از هیجان لحظه اکنونم،
تجربه ای نو،
می روم سقف دیگری را تجربه کنم،
سقف خانه خودم!
...
مامان نگران چای خوردن است، "چای دم کردنی یا کیسه ای؟! "
مسلماً چای دم کردنی، "پس باید کتری و قوری بخری"
بابا مشتاق تر از من برای خریدن وسایل مورد نیاز، " امروز برویم خرید!"
...
با منند، هر چند هر دو از آغاز مخالف این رفتن بودند
با منند، هر چند این رفتن برایشان تلخ خواهد بود،
با منند و شادی من از این بودنشان قابل وصف نیست!
حالا، هم می توانم برای خودم باشم، هم برای آنها
وقت تحقق رویاهاست حالا ...
يادداشت های روزانه | بازگشت به صفحه اول
دنبالک:
آدرس دنبالک براي اين مطلب: http://www.asemanedeleman.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/143
نظرات:
عزیزم از اینکه خوشحالی بی نهایت شادمانم و از اینکه آرزوهایت یک به یک جامه تحقق می پوشند، شادمان تر.
نوشته سارا، دوشنبه، 1 آبانماه 1385، 5:18 بعدازظهر
حالا وقت نوشتن باقی آرزوهاست تا بتوانی آن ها را هم جلوی چشمانت بیاوری و آنها را هم محقق کنی .
همیشه مخالف این جمله بوده و هستم که : خدا مراد شکم را زود می دهد.
خدا(طبیعت)همه مراد ها (آرزوها) را به موقع می دهد، هر کدام به وقت خودش... اگر قرار بود مراد خواسته شکم چند روز یا چند سال بعد داده می شد، اصلا نه مزه داشت نه فهمیده می شد. دیگه مراد شکم نبود. مراد شکم لحظه ای است. مراد های دیگر وقت خودش را دارد. فقط باید با تمام وجود خواست و به سمتشان رفت.
نوشته ابری در آسمان دل تو، شنبه، 6 آبانماه 1385، 10:07 بعدازظهر
سلام
منم یه افسا نه ام
سر بزن
نوشته سارا، شنبه، 13 آبانماه 1385، 2:23 صبح
تو از اون آدم هايي هستي كه وقتي خودشون رو يا بخشي از روياهاشون رو پيدا مي كنند ديگه تا مدتي پيداشون نمي شه كرد....
اميدوارم هنوز خيلي در جستجو نباشي و.... اگه هستي احساس كني كه داري درست مي ري
نوشته ابري در آسمان دل تو، شنبه، 13 آبانماه 1385، 6:30 صبح