مهم منم، مگه نه؟!

جمعه 19 آبان 1385

در خونه خودم، در اتاقم نشستم، پشت میزم کنار پنجره
دارم سعی می کنم چیزی بنویسم، دوست دارم که بنویسم
از صبح دلم می خواست این کارو بکنم ولی اینترنت نداشتم
این هم که الان دارم احتمالا" دزدیه! لابد وصل شدم به اینترنت همسایه ها!
از وقتی اینجا اومدم مشکل اینترنت پیدا کردم، صاحبخونه گفته بود اینترنت خواهم داشت، ولی ظاهرا" که این طور نیست
بگذریم ...
امروز کلی عکس از گوشه و کنار خونم گرفتم تا بفرستم برای اونهایی که اینجا نیستند ولی مشتاق دیدن خونه کوچولوی منند
اونهایی که اینجااند ظاهرا" تمایلی به دیدن خونه ام ندارند!
الان یک هفته است که اینجام
مامان و بابا اولین مهمونها و عزیزترینها بودند که کلی تحویلم گرفتند
بعد هم یکی از دوستهام بود که به زور کشوندمش اینجا و بعد هم پشیمون شدم ،چون از لحظه ورودش شروع به غر زدن و ایراد گرفتن کرد
از کوچکی خونه، از اجاره بالا، از دیوونگی من برای بیرون اومدن از خونه پدر مادرم،
و به همه چیز خندید،
به هماهنگی رنگها، به تزئینات، به شمعهام ، به همه چیزهایی که با عشق برای این خونه جور کردم
البته که برای من اهمیتی نداره
اینجا رو دوست دارم و از نگاه کردن به هر گوشه اش لذت می برم
درهمه چیز نتیجه تلاش و صبر خودم رو می بینم و این بهم لذت می ده
اینجا احساس آرامش می کنم و همین برام کافیه
حتی اگر هیچ کس به دیدنم نیاد، یا اگر میاد از سر تا پای خونه ام ایراد بگیره
مهم اینکه من دوستش دارم
مگه نه؟!

يادداشت های روزانه | بازگشت به صفحه اول

دنبالک:

آدرس دنبالک براي اين مطلب: http://www.asemanedeleman.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/148


نظرات:

سلام، از طرف من به دوستت بگو خیلی بی ادبی و برو خوشحال باش که ما اونجا نیستیم چون الان می نوشتی:"خسته شدم از این همه مهمون داری، خسته شدم از دست این فک و فامیل به ویژه عروس خانواده که مدام هوار می شن سر من."

نوشته سارا، شنبه، 20 آبانماه 1385، 7:26 صبح

نه
اونم باید دوستت داشته باشه
وگرنه رنج می کشی

نوشته سارا، یکشنبه، 21 آبانماه 1385، 2:18 صبح

شما هم نظر بدهيد: