کریسمس و دخترک کبریت فروش
پنجشنبه 16 آذر 1385سکوت
جز صدای زوزه باد، خش خش برگها و شاخه ها صدای دیگری سکوت امشب را نمی شکند
و جز شمعی روشن در گوشه اتاق نور دیگری تاریکی امشب را نمی زداید
کریسمس در راه است و هیجان رسیدن سال نو را می شود در نگاه رهگذران خواند
حتی از چراغانی سر در خانه ها در کوچه های های بی رهگذرهم می شود فهمید که جشنی در راه است
مردم شادند و در انتظار
همه در تکاپو،
فروشگاه ها مملو از مشتری، کسی دست خالی بر نمی گردد
همه در تدارک تعطیلات کریسمس و شب سال نو
حس غریبی است
هم هستی و هم نیستی
هستی چون حالا دیگر جزئی از این جماعتی
هم نیستی چون حس می کنی مال تو نیست
پس بیشتر نظاره گر می شوی
نظاره گرشادی مردم، هیجان و شادمانیشان
نظاره گری از دور
...
باد تند تر شده
بوی برف را می شود احساس کرد
کبریت دیگری می زنم تا شمع خاموشم را دوباره روشن کنم
اما این آخرین کبریت من نخواهد بود
...
کریسمس همیشه مرا به یاد دخترک کبریت فروش می اندازد!
يادداشت های روزانه | بازگشت به صفحه اول
دنبالک:
آدرس دنبالک براي اين مطلب: http://www.asemanedeleman.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/155
نظرات:
سري هم به ما بزن ... خاطرات سفرم رو مي نويسم ... مثل اين كه اينجوري وبلاگم بيشتر خواننده و كامنت گذارنده داره
نوشته ابري در آسمان دل تو، دوشنبه، 20 آذرماه 1385، 5:59 صبح