بابا
پنجشنبه 14 خرداد 1388سرش به آرامی خم شد و روی کتابچه جدولش افتاد
به خواب رفت مثل همیشه
میدانم اگر صدایش کنم به خواب رفتنش را انکار خواهد کرد
پس می گذارم بخوابد
هر چند می دانم گردنش درد خواهد گرفت و رد دست استخوانیش بر پیشانیش خواهد ماند
اما می گذارم بخوابد
می دانم از این چرتهای بی موقع لذت می برد
آرام دستم را روی موهای سرش که روزی به سیاهی شب بود می کشم
می ترسم بیدار شود
دستم را آرام بر می دارم
دلم فشرده می شود
به سکوت خانه فکر می کنم
...
بیدار می شود
دستی به سرو رویش می کشد و می رود
نوازش دستم را به یاد نمی آورد
حلقه اشک چشمانم را هم نمی ییند
من اما همچنان به سکوت خانه فکر می کنم
و به آنچه بر او رفت ...
يادداشت های روزانه | بازگشت به صفحه اول
دنبالک:
آدرس دنبالک براي اين مطلب: http://www.asemanedeleman.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/195
نظرات:
زيبا بود
نوشته reza، پنجشنبه، 28 خردادماه 1388، 4:29 صبح