<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>آسمان دل من</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.asemanedeleman.com/" />
    <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.asemanedeleman.com/atom.xml" />
   <id>tag:www.asemanedeleman.com,2009://1</id>
    <link rel="service.post" type="application/atom+xml" href="http://www.asemanedeleman.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1" title="آسمان دل من" />
    <updated>2009-06-22T04:04:25Z</updated>
    
    <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.2</generator>
 
<entry>
    <title>آسمان دل من، آسمان ایران</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.asemanedeleman.com/archives/2009/06/post_179.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.asemanedeleman.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=197" title="آسمان دل من، آسمان ایران" />
    <id>tag:www.asemanedeleman.com,2009://1.197</id>
    
    <published>2009-06-21T19:55:41Z</published>
    <updated>2009-06-22T04:04:25Z</updated>
    
    <summary>آسمان دل من به رنگ خون است اینبار به رنگ آسمان ایران دلم آنجاست، اما تنم این جا در تب و تاب می سوزد صدای فریادهایتان را می شنوم بی پرواییتان را می بینم می گریم برآنچه بر شما می...</summary>
    <author>
        <name>ر</name>
        
    </author>
            <category term="memo" />
    
    <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.asemanedeleman.com/">
        <![CDATA[<p>آسمان دل من به رنگ خون است اینبار<br />
به رنگ آسمان ایران<br />
دلم آنجاست،  اما تنم این جا در تب و تاب می سوزد</p>

<p>صدای فریادهایتان را می شنوم<br />
بی پرواییتان را می بینم<br />
می گریم برآنچه بر شما می رود<br />
نه مرا دیگرتوان دیدن این همه ظلم نیست</p>

<p>خاک ایران را به خون مردمم می آلایند، بی هیچ رحم و مروتی<br />
هوایش بوی دروغ و نیرنگهایشان را گرفته<br />
شرم را به گور سپرده اند و شرف را حکم ابد داده اند<br />
انسانیت مدتهاست که از لغتنامه شان پاک شده<br />
جنایت بند اول و آخر کتاب قانونشان است<br />
...<br />
اما ظالم را مظلومی باید<br />
مردم من دیگر مظلوم نیست و نخواهد بود<br />
ظلم را بنایی باید تا استوار بماند <br />
مردم من بنا را در هم فرو ریخت<br />
ظلم بر ترس و زبونی حاکم است<br />
مردم من بی باکانه محکومش کرد<br />
نه،‌ دیگر ظلم را یارای مقابله با مردم من نیست <br />
مردم من مرگ را بر ذلت مظلومیت بر گزید<br />
مردم من،‌ مردم ایران، برای آزادیش به پا خاست و تا رسیدن به آن از پای نخواهد نشست<br />
مردم مرا امیدیست بس بزرگ: « آزادی »<br />
این حق این مردم است<br />
حق داشتن ایرانی آزاد<br />
به امید آن روز ...</p>

<p> </p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>سرزمینم،‌ ایران</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.asemanedeleman.com/archives/2009/06/post_178.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.asemanedeleman.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=196" title="سرزمینم،‌ ایران" />
    <id>tag:www.asemanedeleman.com,2009://1.196</id>
    
    <published>2009-06-13T04:55:55Z</published>
    <updated>2009-06-13T05:13:53Z</updated>
    
    <summary>دلم می گیرد از این همه بی عدالتی خونم به جوش میاید از این همه وقاحت و بی شرمی قلبم فشرده میشود برای کشوری که خانه ام بود روزی نه جای من نیست دیگر آن دیار، اما قلبم همچنان برایش...</summary>
    <author>
        <name>ر</name>
        
    </author>
            <category term="memo" />
    
    <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.asemanedeleman.com/">
        <![CDATA[<p>دلم می گیرد از این همه بی عدالتی<br />
خونم به جوش میاید از این همه وقاحت و بی شرمی<br />
قلبم فشرده میشود برای کشوری که خانه ام بود روزی<br />
نه جای من نیست دیگر آن دیار، اما قلبم همچنان برایش خواهد تپید<br />
نه دیگر حکمرانانش را توان زور گفتن به من نیست، اما دلم همیشه با مردمی خواهد بود که از ظلم و زور خسته اند<br />
...<br />
کاش می شد ایرانی دیگر ساخت<br />
کاش می شد آسمانش را رنگ آزادی زد<br />
کاش می شد خاکش را با باران عدالت شست<br />
کاش می شد هرزه گیاه دروغ و نیرنگ را که سالهاست در زمینش ریشه دوانده خشکاند<br />
کاش می شد آفتاب صلح و دوستی را بر باغش تاباند<br />
کاش می شد ...<br />
افسوس ...</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>بابا</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.asemanedeleman.com/archives/2009/06/post_177.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.asemanedeleman.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=195" title="بابا" />
    <id>tag:www.asemanedeleman.com,2009://1.195</id>
    
    <published>2009-06-05T00:45:27Z</published>
    <updated>2009-06-05T01:03:19Z</updated>
    
    <summary>سرش به آرامی خم شد و روی کتابچه جدولش افتاد به خواب رفت مثل همیشه میدانم اگر صدایش کنم به خواب رفتنش را انکار خواهد کرد پس می گذارم بخوابد هر چند می دانم گردنش درد خواهد گرفت و رد...</summary>
    <author>
        <name>ر</name>
        
    </author>
            <category term="memo" />
    
    <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.asemanedeleman.com/">
        <![CDATA[<p>سرش به آرامی خم شد و روی کتابچه جدولش افتاد<br />
به خواب رفت مثل همیشه<br />
میدانم اگر صدایش کنم به خواب رفتنش را انکار خواهد کرد<br />
پس می گذارم بخوابد<br />
هر چند می دانم گردنش درد خواهد گرفت و رد دست استخوانیش بر پیشانیش خواهد ماند<br />
اما می گذارم بخوابد<br />
می دانم از این چرتهای بی موقع لذت می برد<br />
آرام دستم را روی موهای سرش که روزی به سیاهی شب بود می کشم<br />
می ترسم بیدار شود <br />
دستم را آرام بر می دارم<br />
دلم فشرده می شود<br />
به سکوت خانه فکر می کنم<br />
...<br />
بیدار می شود <br />
دستی به سرو رویش می کشد و می رود<br />
نوازش دستم را به یاد نمی آورد<br />
حلقه اشک چشمانم را هم نمی ییند<br />
من اما همچنان به سکوت خانه فکر می کنم <br />
و به آنچه بر او رفت ...</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>خانه ما</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.asemanedeleman.com/archives/2009/05/post_176.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.asemanedeleman.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=194" title="خانه ما" />
    <id>tag:www.asemanedeleman.com,2009://1.194</id>
    
    <published>2009-05-25T23:43:10Z</published>
    <updated>2009-05-26T00:33:31Z</updated>
    
    <summary>مرد همسایه شاخه های خشکیده ماگنولیایش را می چیند باران می بارد بخار روی فنجان قهوه ام با شرجی هوا در هم میا میزد یاد شمال می افتم حس سفر دارم در این خانه هم آغوش طبیعتم اینجا، همراه بارانم،...</summary>
    <author>
        <name>ر</name>
        
    </author>
            <category term="memo" />
    
    <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.asemanedeleman.com/">
        <![CDATA[<p>مرد همسایه شاخه های خشکیده ماگنولیایش را می چیند<br />
باران می بارد<br />
بخار روی فنجان قهوه ام با شرجی هوا در هم میا میزد<br />
یاد شمال می افتم<br />
حس سفر دارم در این خانه<br />
هم آغوش طبیعتم اینجا، همراه بارانم، همسفر نسیم<br />
چشمانم بروی اقاقیا باز می شود هر صبح<br />
درخت سیب آخرین منظر نگاهم می شود پیش از خواب<br />
با نغمه پرندگان بیدار می شوم و با لالایی جیر جیرکها به خواب می روم<br />
در آغوش طبیعتم در این خانه <br />
... باران تند تر شد<br />
من اما زیر سقف ایوان از همیشه به باران نزدیکترم<br />
می توانم تا لحظه ای که می بارد همراهیش کنم، با موسیقی باریدنش برقصم، بویش را با هر نفسم در سینه ام جاویدان کنم<br />
می توانم بنشینم و تماشایش کنم<br />
روزی این لحظه رویای دور از دسترسی بیش نبود<br />
حالا زندگیش می کنم اما <br />
راه درازی بود تا به حقیقت پیوستن رویا اما ارزش آمدن را داشت<br />
آرزوی کودکیم بود این خانه،‌ آرزویی که بر آورده شد<br />
خانه من است اینجا، خانه ماست<br />
تا داشتنش بسیار بر ما گذشت، پایدار ماندنش اما لیاقت ماست<br />
خانه من است اینجا، خانه ما ...</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>او</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.asemanedeleman.com/archives/2009/05/post_175.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.asemanedeleman.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=193" title="او" />
    <id>tag:www.asemanedeleman.com,2009://1.193</id>
    
    <published>2009-05-21T02:04:16Z</published>
    <updated>2009-05-22T03:45:31Z</updated>
    
    <summary>حتی نپرسید چرا نا راحتی؟ چرا پرسید، اما به دروغم قانع شد سراغم نیامد، از دور شب به خیر گفت و رفت جوابی ندادم منتظر جواب هم نشد شایدهیچ وقت گم کرده ای نداشته است، یا اگر داشته از جنس...</summary>
    <author>
        <name>ر</name>
        
    </author>
            <category term="memo" />
    
    <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.asemanedeleman.com/">
        <![CDATA[<p>حتی نپرسید چرا نا راحتی؟<br />
چرا پرسید، اما به دروغم قانع شد<br />
سراغم نیامد، از دور شب به خیر گفت و رفت<br />
جوابی ندادم<br />
منتظر جواب هم نشد<br />
شایدهیچ وقت گم کرده ای نداشته است، یا اگر داشته از جنس دیگری بوده<br />
خودش هم از جنس دیگریست، آسمانیست شاید<br />
من ولی زمینیم، از جنس خاک<br />
سالها به انتظارش نشستم تا باز گردد، او بازگشت اما انتظار من پایان نیافت، هنوز هم منتظرم ...<br />
سالها کوشیدم لحظه های خالی از اورا دوباره با او پر کنم، او اما مشغله های دیگری داشت<br />
حالا من هم به دنبال مشغله ای می گردم<br />
حتی اگر مشغله ام باز خود او باشد</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>من در هم ریخته</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.asemanedeleman.com/archives/2009/05/post_174.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.asemanedeleman.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=192" title="من در هم ریخته" />
    <id>tag:www.asemanedeleman.com,2009://1.192</id>
    
    <published>2009-05-15T02:39:26Z</published>
    <updated>2009-05-15T03:33:24Z</updated>
    
    <summary>گم شده ام، در بی کرانه هستی، اما هستیم را حاصلی نیست راه درازی بود، خسته ام، اما نه از راه که از بیهوده بودنش افسوس که جاده یک طرفه است، راه بازگشتی نیست گمان می کردم راه را می...</summary>
    <author>
        <name>ر</name>
        
    </author>
            <category term="memo" />
    
    <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.asemanedeleman.com/">
        <![CDATA[<p>گم شده ام، در بی کرانه هستی، اما هستیم را حاصلی نیست<br />
راه درازی بود، خسته ام، اما نه از راه که از بیهوده بودنش<br />
افسوس که جاده یک طرفه است، راه بازگشتی نیست<br />
گمان می کردم راه را می شناسم، گمان باطلی بود اما<br />
چمدانم از هم گسیخته است،‌ طاقت این همه بار را نداشت<br />
آینه ام همیشه همراهم بود، اینبار به تلنگری خرد شد و در هم شکست<br />
همسفرانم اشباحی بیش نبودند، رفتند و به تاریکی شب پیوستند<br />
در خواب ساربان کاروان بودم من، بیدار که شدم کاروان رفته بود ...<br />
حالا بیدارم من، مسافری گم شده با باری در هم شکسته<br />
نه راهی، نه راه پیمایی، نه حتی آینه ای که من را ببینم، اگر چیزی از من باقی مانده باشد ...<br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>هیچ</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.asemanedeleman.com/archives/2008/11/post_173.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.asemanedeleman.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=191" title="هیچ" />
    <id>tag:www.asemanedeleman.com,2008://1.191</id>
    
    <published>2008-11-13T05:07:16Z</published>
    <updated>2008-11-13T05:20:59Z</updated>
    
    <summary>آسمان هم مثل دل من گرفته بود امروز ابری بود و مه آلود، اما بارانی نبارید من هم نباریدم گریستن را هم حتی از خاطر برده ام من خالی از بودن خسته از خواستن شاید این غمگین ترین روز تولدم...</summary>
    <author>
        <name>ر</name>
        
    </author>
            <category term="memo" />
    
    <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.asemanedeleman.com/">
        <![CDATA[<p>آسمان هم مثل دل من گرفته بود امروز<br />
ابری بود و مه آلود، اما بارانی نبارید<br />
من هم نباریدم<br />
گریستن را هم حتی از خاطر برده ام من<br />
خالی از بودن <br />
خسته از خواستن<br />
شاید این غمگین ترین روز تولدم بود<br />
اگر غم را مفهومی باشد بعد از این!<br />
اصلا چه اهمیتی دارد؟!</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>بخوان</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.asemanedeleman.com/archives/2008/10/post_172.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.asemanedeleman.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=190" title="بخوان" />
    <id>tag:www.asemanedeleman.com,2008://1.190</id>
    
    <published>2008-10-18T01:39:16Z</published>
    <updated>2008-10-18T02:28:24Z</updated>
    
    <summary>باز هم بخوان صدایت را دوست دارم باز هم لالایی بگو لالاییت آرام این روح آشفته است به یاد ندارم در کودکیم برایم لالایی گفته باشی اما حالا برای این کودکان غریب می گویی دوست دارم من هم کنار آنها...</summary>
    <author>
        <name>ر</name>
        
    </author>
            <category term="memo" />
    
    <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.asemanedeleman.com/">
        <![CDATA[<p>باز هم بخوان <br />
صدایت را دوست دارم<br />
باز هم لالایی بگو<br />
لالاییت آرام این روح آشفته است<br />
به یاد ندارم در کودکیم برایم لالایی گفته باشی<br />
اما حالا برای این کودکان غریب می گویی<br />
دوست دارم من هم کنار آنها بنشینم و با نوای دل انگیز صدایت به خواب روم<br />
باز هم بخوان<br />
که خواندنت حجابی است بر غوغای درونت<br />
که دوباره می شوی همان گوشه امن و نقطه امید<br />
همان پناه، همان سراسر آرامش و اطمینان<br />
همان که حضورش هم گرماست، هم امنیت، هم روشنی آست و هم قدرت<br />
باز هم بخوان<br />
همیشه بخوان<br />
توان من نیست تماشای شکستنت <br />
توان من نیست ترست را چشیدن<br />
توان من نیست لمس خستگی تو<br />
توان من نیست آه تو را شنیدن<br />
توان من نیست بوییدن غم تو<br />
شکستن تو بی معناست <br />
ترس را به تو راهی نیست<br />
خستگی شرمنده همت توست<br />
غم سایه خیالی بیش نیست<br />
بخوان<br />
که خواندنت پایان همه شسکستها و ترسهاست، پایان همه خستگیها، همه حسرت و اندوهها<br />
باز هم بخوان <br />
همیشه بخوان <br />
برای همیشه ...</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>خدا کجاست؟</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.asemanedeleman.com/archives/2008/07/post_171.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.asemanedeleman.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=189" title="خدا کجاست؟" />
    <id>tag:www.asemanedeleman.com,2008://1.189</id>
    
    <published>2008-07-19T04:54:08Z</published>
    <updated>2008-07-19T18:11:32Z</updated>
    
    <summary>در این بی عدالت هستی به دنبال دادوری می گردم در این نابسامان روزگار به دنبال سامانی می گردم در این نا تمام انتظار به دنبال پایانی می گردم در این هنگامه خواستن به دنبال قراری می گردم ... خدا...</summary>
    <author>
        <name>ر</name>
        
    </author>
            <category term="memo" />
    
    <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.asemanedeleman.com/">
        <![CDATA[<p>در این بی عدالت هستی<br />
به دنبال دادوری می گردم<br />
در این نابسامان روزگار <br />
به دنبال سامانی می گردم <br />
در این نا تمام انتظار <br />
به دنبال پایانی می گردم<br />
در این هنگامه خواستن<br />
به دنبال قراری می گردم<br />
...<br />
خدا کجاست؟ برتر کیست؟ ماورا کجا به خواب رفته است؟<br />
همه دروغند ...<br />
تقدیر چنین می گوید، قسمت همین بوده است!<br />
همه خیالند ...<br />
شانس است و بخت و اقبال <br />
همه تصور ...<br />
... نه!<br />
این منم و تو که می سازیم خدا و جهان هستی را، نیروی برتر و ماورا را<br />
این منم و تو که می سازیم بازی سرنوشت را، قسمت و تقدیر را<br />
این منم و تو که می سازیم بخت و اقبال را <br />
...<br />
در جایی خواندم هیچ چیز در این دنیا بی دلیل نیست<br />
دلیل این همه چیست؟<br />
کسی گفت: برای رسیدن به هر چیزی باید آماده بود،‌ تنها خواستن کافی نیست<br />
آیا من آماده ام؟ تو چطور؟</p>

<p>شاید همین دلیل همه پیچیدگیست<br />
مشکل درون ماست نه بیرون<br />
مشکل ذهن منست<br />
گره در درونم بسته است</p>

<p>خدا منم، هستی منم، همان نیروی برتر، همان تقدیر و سرنوشت، بخت و اقبال<br />
گشاینده گره خودم هستم <br />
حلال مشکل خودم<br />
منم آن عدالت گم شده<br />
منم آن سامان به تاراج رفته<br />
پایان انتظار منم، قرار بی قرار من</p>

<p>خدا منم، همان خدای فراموش شده ...</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>یکی شویم دوباره ...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.asemanedeleman.com/archives/2008/04/post_170.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.asemanedeleman.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=188" title="یکی شویم دوباره ..." />
    <id>tag:www.asemanedeleman.com,2008://1.188</id>
    
    <published>2008-04-07T03:58:15Z</published>
    <updated>2008-04-07T04:27:53Z</updated>
    
    <summary>نوای آهنگین قطره های باران است روی شیروانی اتاقم بوی لطیف نم باران شمعهایم می سوزند و من همچنان در جدال با افکارم نه هیچ چیز گشاینده این پیچیدگی نیست جز خود ما بگذار خود داروگر درد خود باشیم مرهم...</summary>
    <author>
        <name>ر</name>
        
    </author>
            <category term="memo" />
    
    <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.asemanedeleman.com/">
        <![CDATA[<p>نوای آهنگین قطره های باران است روی شیروانی اتاقم<br />
بوی لطیف  نم باران <br />
شمعهایم می سوزند<br />
و من همچنان در جدال با افکارم<br />
نه هیچ چیز گشاینده این پیچیدگی نیست جز خود ما<br />
بگذار خود داروگر درد خود باشیم<br />
مرهم زخم<br />
بگذارخود حلال همه حل نشده ها باشیم<br />
گشاینده همه گره های بسته<br />
بگذار باران امشب بشوید و با خود ببرد هر چه کدورت است در ابن دل خسته<br />
هر چه دلخوری و هر چه دل آزردگیست در این خاطر آزرده<br />
بگذار جز زلال آب و آبی آسمان چیزی باقی نماند<br />
بگذار با باران یکی شویم امشب<br />
با َعشق ...</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>بی سایه</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.asemanedeleman.com/archives/2008/03/post_169.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.asemanedeleman.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=187" title="بی سایه" />
    <id>tag:www.asemanedeleman.com,2008://1.187</id>
    
    <published>2008-03-22T05:00:16Z</published>
    <updated>2008-03-22T05:17:08Z</updated>
    
    <summary>بی سایه شدم دوباره سایه ام بار سفر بست و رفت رفت به سرزمین دوری به باغ خشکیده تنهایی به دیار آشنای انتظار و عقربه های ساعت دوباره از کار افتادند به دنبال ثانیه ها نمیدوم دیگر زمان خود از...</summary>
    <author>
        <name>ر</name>
        
    </author>
            <category term="memo" />
    
    <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.asemanedeleman.com/">
        <![CDATA[<p>بی سایه شدم دوباره <br />
سایه ام بار سفر بست و رفت<br />
رفت به سرزمین دوری<br />
به باغ خشکیده تنهایی<br />
به دیار آشنای انتظار</p>

<p>و عقربه های ساعت دوباره از کار افتادند<br />
به دنبال ثانیه ها نمیدوم دیگر<br />
زمان خود از حرکت باز ایستاده است </p>

<p>و باز من ماندم و سردی خاطره ها <br />
من و تلخی لحظه های بی فردا</p>

<p>باد هم از وزیدن ایستاد<br />
او رفته است <br />
به تندی باد<br />
به سبکی سایه<br />
...</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>رنگ شب</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.asemanedeleman.com/archives/2008/01/post_168.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.asemanedeleman.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=186" title="رنگ شب" />
    <id>tag:www.asemanedeleman.com,2008://1.186</id>
    
    <published>2008-02-01T00:33:34Z</published>
    <updated>2008-02-01T01:05:01Z</updated>
    
    <summary>زیر رخوت تب آلوده خواب سنگین از سودازدگی خسته از مرارت روز رنجور از بی عدالتی خورشید پشت همه ناباوریها در پس همه نا امیدیها با همه دردها و رنجها تنها من و تو می مانیم من و تو و...</summary>
    <author>
        <name>ر</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.asemanedeleman.com/">
        <![CDATA[<p>زیر رخوت تب آلوده خواب<br />
سنگین از سودازدگی<br />
خسته از مرارت روز<br />
رنجور از بی عدالتی خورشید<br />
پشت همه ناباوریها<br />
در  پس همه نا امیدیها<br />
با همه دردها و رنجها<br />
تنها من و تو می مانیم<br />
من و تو و شب<br />
یکی شده با شب <br />
هم آغوش شب<br />
من و تو، به رنگ شب<br />
همراه می شویم با کاروان سرگردان ستاره ها<br />
می پیوندیم به ماه<br />
می رویم تا فرمانروایی بی قلمرو رویاها<br />
تنها من و تو <br />
من و تو و شب<br />
من و تو، به رنک شب ...</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>هنوز هستم ...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.asemanedeleman.com/archives/2007/12/post_167.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.asemanedeleman.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=185" title="هنوز هستم ..." />
    <id>tag:www.asemanedeleman.com,2007://1.185</id>
    
    <published>2007-12-29T02:57:50Z</published>
    <updated>2007-12-30T01:58:42Z</updated>
    
    <summary>لحظه ای در آسمان فراخ رویاها لحظه ای دیگر در حصار تنگ واقعیتها اما هنوز هستم ... گاه به روشنی امید و شیرینی هستی گاهی دیگر به تاریکی باختن و تلخی خاطره ها اما هنوز هستم ... گذری در دیار...</summary>
    <author>
        <name>ر</name>
        
    </author>
            <category term="memo" />
    
    <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.asemanedeleman.com/">
        <![CDATA[<p>لحظه ای در آسمان فراخ رویاها<br />
لحظه ای دیگر در حصار تنگ واقعیتها<br />
اما هنوز هستم ...<br />
گاه به روشنی امید و شیرینی هستی<br />
گاهی دیگر به تاریکی باختن و تلخی خاطره ها<br />
اما هنوز هستم ...<br />
گذری در دیار آشنای مهربانیها<br />
درنگی در سرزمین غریب فراموشیها<br />
اما هنوز هستم ...<br />
با همه وجودم گاهی<br />
از خود بی خود شده زمانی<br />
اما هنوز هستم ...<br />
مملو از بودن گاه<br />
خسته از هستی گاهی دیگر<br />
اما هنوز هستم ...<br />
با همه بی هستیم<br />
هنوز هستم ...</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>باغ خیال</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.asemanedeleman.com/archives/2007/09/post_166.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.asemanedeleman.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=184" title="باغ خیال" />
    <id>tag:www.asemanedeleman.com,2007://1.184</id>
    
    <published>2007-09-23T05:13:32Z</published>
    <updated>2007-09-23T05:39:34Z</updated>
    
    <summary>خوابیده بود، آرام زیر انبوهی از گلهای پژمرده هنوز سنگی روی مزارش نبود، اما نام آشنایش در گوشه ای از خاک تازه زیرو رو شده دیده می شد آسمان نیمه ابری بود و باغ در سکو ت و آرامشی حزین...</summary>
    <author>
        <name>ر</name>
        
    </author>
            <category term="memo" />
    
    <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.asemanedeleman.com/">
        <![CDATA[<p>خوابیده بود، آرام<br />
زیر انبوهی از گلهای پژمرده<br />
هنوز سنگی روی مزارش نبود، اما نام آشنایش در گوشه ای از خاک تازه زیرو رو شده دیده می شد<br />
آسمان نیمه ابری بود و باغ در سکو ت و آرامشی حزین خوابیده<br />
هر از گاهی قطره بارانی بود که با قطره اشکها یکی می شد<br />
سرزمین دیگری بود این باغ ...<br />
دوراز هیاهوی زندگی،‌ فارغ از جنجال خواستن،‌ رها از تقلای روزمرگی<br />
همه جا غبار آرامش بود و سکون مه  <br />
وادی مرگ بود اما هدیه اش زندگی<br />
و او مهمان ماندگار این باغ شده بود<br />
امروز رفتنش را باور کردم<br />
امروز بودنش را فهمیدم<br />
همیشه هست<br />
همیشه خواهد بود <br />
روحش شاد ...</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>می ترسم ...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.asemanedeleman.com/archives/2007/08/post_165.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.asemanedeleman.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=183" title="می ترسم ..." />
    <id>tag:www.asemanedeleman.com,2007://1.183</id>
    
    <published>2007-08-24T02:55:22Z</published>
    <updated>2007-08-24T03:17:03Z</updated>
    
    <summary>گاهی به همه چیز شک می کنم حتی به انتخابم گاهی از همه چیز می ترسم حتی از نزدیکترینهام گاهی احساس خطر می کنم، انگار همه چیز تهدیدم می کنه حتی امن ترینها احساس نا امنی، تنهایی، ترس انگار من...</summary>
    <author>
        <name>ر</name>
        
    </author>
            <category term="memo" />
    
    <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.asemanedeleman.com/">
        <![CDATA[<p>گاهی به همه چیز شک می کنم<br />
حتی به انتخابم<br />
گاهی از همه چیز می ترسم <br />
حتی از نزدیکترینهام<br />
گاهی احساس خطر می کنم، انگار همه چیز تهدیدم می کنه<br />
حتی امن ترینها<br />
احساس نا امنی، تنهایی، ترس<br />
انگار من موندم و خودم<br />
نه کسی دنیای منو می فهمه<br />
نه من به دنیای بقیه راه دارم<br />
سخت میشه گاهی فهمید چیزهایی رو که انتظار دارند بفهمی<br />
و سخت میشه فهموند چیزهایی رو که دوست داری بقیه بفهمند<br />
ارزشهایی که برای بقیه بی ارزشند<br />
باورهایی که مفهومی براشون ندارند<br />
و سخت میشه وارد دنیای بی باوریها شد،‌ دنیایی که توش هیچ چیز ارزش نیست<br />
دنیای آزاد<br />
من اما هنوز دنیای محدود خودمو ترجیح میدم<br />
تو این دنیا امن ترم،‌ دنیای من دنیای شناخته شده باورهامه،‌ ارزشها و پایبندیها<br />
دنیای من شاید آزاد نباشه،‌ اما تهدید کننده نیست، امنه و آرام<br />
...<br />
من می ترسم<br />
بگذار تو همین دنیام بمونم !</p>]]>
        
    </content>
</entry>

</feed> 

