<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>آسمان دل من</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.asemanedeleman.com/" />
    <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.asemanedeleman.com/atom.xml" />
   <id>tag:www.asemanedeleman.com,2008://1</id>
    <link rel="service.post" type="application/atom+xml" href="http://www.asemanedeleman.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1" title="آسمان دل من" />
    <updated>2008-07-19T18:11:32Z</updated>
    
    <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.2</generator>
 
<entry>
    <title>خدا کجاست؟</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.asemanedeleman.com/archives/2008/07/post_171.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.asemanedeleman.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=189" title="خدا کجاست؟" />
    <id>tag:www.asemanedeleman.com,2008://1.189</id>
    
    <published>2008-07-19T04:54:08Z</published>
    <updated>2008-07-19T18:11:32Z</updated>
    
    <summary>در این بی عدالت هستی به دنبال دادوری می گردم در این نابسامان روزگار به دنبال سامانی می گردم در این نا تمام انتظار به دنبال پایانی می گردم در این هنگامه خواستن به دنبال قراری می گردم ... خدا...</summary>
    <author>
        <name>ر</name>
        
    </author>
            <category term="memo" />
    
    <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.asemanedeleman.com/">
        <![CDATA[<p>در این بی عدالت هستی<br />
به دنبال دادوری می گردم<br />
در این نابسامان روزگار <br />
به دنبال سامانی می گردم <br />
در این نا تمام انتظار <br />
به دنبال پایانی می گردم<br />
در این هنگامه خواستن<br />
به دنبال قراری می گردم<br />
...<br />
خدا کجاست؟ برتر کیست؟ ماورا کجا به خواب رفته است؟<br />
همه دروغند ...<br />
تقدیر چنین می گوید، قسمت همین بوده است!<br />
همه خیالند ...<br />
شانس است و بخت و اقبال <br />
همه تصور ...<br />
... نه!<br />
این منم و تو که می سازیم خدا و جهان هستی را، نیروی برتر و ماورا را<br />
این منم و تو که می سازیم بازی سرنوشت را، قسمت و تقدیر را<br />
این منم و تو که می سازیم بخت و اقبال را <br />
...<br />
در جایی خواندم هیچ چیز در این دنیا بی دلیل نیست<br />
دلیل این همه چیست؟<br />
کسی گفت: برای رسیدن به هر چیزی باید آماده بود،‌ تنها خواستن کافی نیست<br />
آیا من آماده ام؟ تو چطور؟</p>

<p>شاید همین دلیل همه پیچیدگیست<br />
مشکل درون ماست نه بیرون<br />
مشکل ذهن منست<br />
گره در درونم بسته است</p>

<p>خدا منم، هستی منم، همان نیروی برتر، همان تقدیر و سرنوشت، بخت و اقبال<br />
گشاینده گره خودم هستم <br />
حلال مشکل خودم<br />
منم آن عدالت گم شده<br />
منم آن سامان به تاراج رفته<br />
پایان انتظار منم، قرار بی قرار من</p>

<p>خدا منم، همان خدای فراموش شده ...</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>یکی شویم دوباره ...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.asemanedeleman.com/archives/2008/04/post_170.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.asemanedeleman.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=188" title="یکی شویم دوباره ..." />
    <id>tag:www.asemanedeleman.com,2008://1.188</id>
    
    <published>2008-04-07T03:58:15Z</published>
    <updated>2008-04-07T04:27:53Z</updated>
    
    <summary>نوای آهنگین قطره های باران است روی شیروانی اتاقم بوی لطیف نم باران شمعهایم می سوزند و من همچنان در جدال با افکارم نه هیچ چیز گشاینده این پیچیدگی نیست جز خود ما بگذار خود داروگر درد خود باشیم مرهم...</summary>
    <author>
        <name>ر</name>
        
    </author>
            <category term="memo" />
    
    <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.asemanedeleman.com/">
        <![CDATA[<p>نوای آهنگین قطره های باران است روی شیروانی اتاقم<br />
بوی لطیف  نم باران <br />
شمعهایم می سوزند<br />
و من همچنان در جدال با افکارم<br />
نه هیچ چیز گشاینده این پیچیدگی نیست جز خود ما<br />
بگذار خود داروگر درد خود باشیم<br />
مرهم زخم<br />
بگذارخود حلال همه حل نشده ها باشیم<br />
گشاینده همه گره های بسته<br />
بگذار باران امشب بشوید و با خود ببرد هر چه کدورت است در ابن دل خسته<br />
هر چه دلخوری و هر چه دل آزردگیست در این خاطر آزرده<br />
بگذار جز زلال آب و آبی آسمان چیزی باقی نماند<br />
بگذار با باران یکی شویم امشب<br />
با َعشق ...</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>بی سایه</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.asemanedeleman.com/archives/2008/03/post_169.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.asemanedeleman.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=187" title="بی سایه" />
    <id>tag:www.asemanedeleman.com,2008://1.187</id>
    
    <published>2008-03-22T05:00:16Z</published>
    <updated>2008-03-22T05:17:08Z</updated>
    
    <summary>بی سایه شدم دوباره سایه ام بار سفر بست و رفت رفت به سرزمین دوری به باغ خشکیده تنهایی به دیار آشنای انتظار و عقربه های ساعت دوباره از کار افتادند به دنبال ثانیه ها نمیدوم دیگر زمان خود از...</summary>
    <author>
        <name>ر</name>
        
    </author>
            <category term="memo" />
    
    <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.asemanedeleman.com/">
        <![CDATA[<p>بی سایه شدم دوباره <br />
سایه ام بار سفر بست و رفت<br />
رفت به سرزمین دوری<br />
به باغ خشکیده تنهایی<br />
به دیار آشنای انتظار</p>

<p>و عقربه های ساعت دوباره از کار افتادند<br />
به دنبال ثانیه ها نمیدوم دیگر<br />
زمان خود از حرکت باز ایستاده است </p>

<p>و باز من ماندم و سردی خاطره ها <br />
من و تلخی لحظه های بی فردا</p>

<p>باد هم از وزیدن ایستاد<br />
او رفته است <br />
به تندی باد<br />
به سبکی سایه<br />
...</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>رنگ شب</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.asemanedeleman.com/archives/2008/01/post_168.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.asemanedeleman.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=186" title="رنگ شب" />
    <id>tag:www.asemanedeleman.com,2008://1.186</id>
    
    <published>2008-02-01T00:33:34Z</published>
    <updated>2008-02-01T01:05:01Z</updated>
    
    <summary>زیر رخوت تب آلوده خواب سنگین از سودازدگی خسته از مرارت روز رنجور از بی عدالتی خورشید پشت همه ناباوریها در پس همه نا امیدیها با همه دردها و رنجها تنها من و تو می مانیم من و تو و...</summary>
    <author>
        <name>ر</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.asemanedeleman.com/">
        <![CDATA[<p>زیر رخوت تب آلوده خواب<br />
سنگین از سودازدگی<br />
خسته از مرارت روز<br />
رنجور از بی عدالتی خورشید<br />
پشت همه ناباوریها<br />
در  پس همه نا امیدیها<br />
با همه دردها و رنجها<br />
تنها من و تو می مانیم<br />
من و تو و شب<br />
یکی شده با شب <br />
هم آغوش شب<br />
من و تو، به رنگ شب<br />
همراه می شویم با کاروان سرگردان ستاره ها<br />
می پیوندیم به ماه<br />
می رویم تا فرمانروایی بی قلمرو رویاها<br />
تنها من و تو <br />
من و تو و شب<br />
من و تو، به رنک شب ...</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>هنوز هستم ...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.asemanedeleman.com/archives/2007/12/post_167.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.asemanedeleman.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=185" title="هنوز هستم ..." />
    <id>tag:www.asemanedeleman.com,2007://1.185</id>
    
    <published>2007-12-29T02:57:50Z</published>
    <updated>2007-12-30T01:58:42Z</updated>
    
    <summary>لحظه ای در آسمان فراخ رویاها لحظه ای دیگر در حصار تنگ واقعیتها اما هنوز هستم ... گاه به روشنی امید و شیرینی هستی گاهی دیگر به تاریکی باختن و تلخی خاطره ها اما هنوز هستم ... گذری در دیار...</summary>
    <author>
        <name>ر</name>
        
    </author>
            <category term="memo" />
    
    <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.asemanedeleman.com/">
        <![CDATA[<p>لحظه ای در آسمان فراخ رویاها<br />
لحظه ای دیگر در حصار تنگ واقعیتها<br />
اما هنوز هستم ...<br />
گاه به روشنی امید و شیرینی هستی<br />
گاهی دیگر به تاریکی باختن و تلخی خاطره ها<br />
اما هنوز هستم ...<br />
گذری در دیار آشنای مهربانیها<br />
درنگی در سرزمین غریب فراموشیها<br />
اما هنوز هستم ...<br />
با همه وجودم گاهی<br />
از خود بی خود شده زمانی<br />
اما هنوز هستم ...<br />
مملو از بودن گاه<br />
خسته از هستی گاهی دیگر<br />
اما هنوز هستم ...<br />
با همه بی هستیم<br />
هنوز هستم ...</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>باغ خیال</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.asemanedeleman.com/archives/2007/09/post_166.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.asemanedeleman.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=184" title="باغ خیال" />
    <id>tag:www.asemanedeleman.com,2007://1.184</id>
    
    <published>2007-09-23T05:13:32Z</published>
    <updated>2007-09-23T05:39:34Z</updated>
    
    <summary>خوابیده بود، آرام زیر انبوهی از گلهای پژمرده هنوز سنگی روی مزارش نبود، اما نام آشنایش در گوشه ای از خاک تازه زیرو رو شده دیده می شد آسمان نیمه ابری بود و باغ در سکو ت و آرامشی حزین...</summary>
    <author>
        <name>ر</name>
        
    </author>
            <category term="memo" />
    
    <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.asemanedeleman.com/">
        <![CDATA[<p>خوابیده بود، آرام<br />
زیر انبوهی از گلهای پژمرده<br />
هنوز سنگی روی مزارش نبود، اما نام آشنایش در گوشه ای از خاک تازه زیرو رو شده دیده می شد<br />
آسمان نیمه ابری بود و باغ در سکو ت و آرامشی حزین خوابیده<br />
هر از گاهی قطره بارانی بود که با قطره اشکها یکی می شد<br />
سرزمین دیگری بود این باغ ...<br />
دوراز هیاهوی زندگی،‌ فارغ از جنجال خواستن،‌ رها از تقلای روزمرگی<br />
همه جا غبار آرامش بود و سکون مه  <br />
وادی مرگ بود اما هدیه اش زندگی<br />
و او مهمان ماندگار این باغ شده بود<br />
امروز رفتنش را باور کردم<br />
امروز بودنش را فهمیدم<br />
همیشه هست<br />
همیشه خواهد بود <br />
روحش شاد ...</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>می ترسم ...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.asemanedeleman.com/archives/2007/08/post_165.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.asemanedeleman.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=183" title="می ترسم ..." />
    <id>tag:www.asemanedeleman.com,2007://1.183</id>
    
    <published>2007-08-24T02:55:22Z</published>
    <updated>2007-08-24T03:17:03Z</updated>
    
    <summary>گاهی به همه چیز شک می کنم حتی به انتخابم گاهی از همه چیز می ترسم حتی از نزدیکترینهام گاهی احساس خطر می کنم، انگار همه چیز تهدیدم می کنه حتی امن ترینها احساس نا امنی، تنهایی، ترس انگار من...</summary>
    <author>
        <name>ر</name>
        
    </author>
            <category term="memo" />
    
    <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.asemanedeleman.com/">
        <![CDATA[<p>گاهی به همه چیز شک می کنم<br />
حتی به انتخابم<br />
گاهی از همه چیز می ترسم <br />
حتی از نزدیکترینهام<br />
گاهی احساس خطر می کنم، انگار همه چیز تهدیدم می کنه<br />
حتی امن ترینها<br />
احساس نا امنی، تنهایی، ترس<br />
انگار من موندم و خودم<br />
نه کسی دنیای منو می فهمه<br />
نه من به دنیای بقیه راه دارم<br />
سخت میشه گاهی فهمید چیزهایی رو که انتظار دارند بفهمی<br />
و سخت میشه فهموند چیزهایی رو که دوست داری بقیه بفهمند<br />
ارزشهایی که برای بقیه بی ارزشند<br />
باورهایی که مفهومی براشون ندارند<br />
و سخت میشه وارد دنیای بی باوریها شد،‌ دنیایی که توش هیچ چیز ارزش نیست<br />
دنیای آزاد<br />
من اما هنوز دنیای محدود خودمو ترجیح میدم<br />
تو این دنیا امن ترم،‌ دنیای من دنیای شناخته شده باورهامه،‌ ارزشها و پایبندیها<br />
دنیای من شاید آزاد نباشه،‌ اما تهدید کننده نیست، امنه و آرام<br />
...<br />
من می ترسم<br />
بگذار تو همین دنیام بمونم !</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>تنها باز مانده</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.asemanedeleman.com/archives/2007/08/post_164.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.asemanedeleman.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=182" title="تنها باز مانده" />
    <id>tag:www.asemanedeleman.com,2007://1.182</id>
    
    <published>2007-08-23T05:29:46Z</published>
    <updated>2007-08-23T05:53:04Z</updated>
    
    <summary>انگار تنها کسیم که موندم، و هم تنها کسی که خواهد موند چرا من به دنبال رویاهام نرفتم؟ چرا نمی رم؟ چه چیزی منو پایبند کرده؟ چرا بقیه پایبندش نیستند؟ هنوز هم رویاهای بزرگ دارم،‌ حتی بزرگتر از گذشته،‌ فقط...</summary>
    <author>
        <name>ر</name>
        
    </author>
            <category term="memo" />
    
    <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.asemanedeleman.com/">
        <![CDATA[<p>انگار تنها کسیم که موندم، و هم تنها کسی که خواهد موند<br />
چرا من به دنبال رویاهام نرفتم؟<br />
چرا نمی رم؟<br />
چه چیزی منو پایبند کرده؟ چرا بقیه پایبندش نیستند؟<br />
هنوز هم رویاهای بزرگ دارم،‌ حتی بزرگتر از گذشته،‌ فقط با گذشته فرق دارند <br />
اما ...<br />
حس می کنم این فقط منم که موندم،‌ منم که می مونم<br />
اینم یک انتخابه، کسی مجبورم نکرده<br />
اما غیر از این برام غیر ممکنه <br />
نمیدونم چطور برای بقیه ممکن شده؟!<br />
ولی دوست ندارم تنها باقی مونده باشم<br />
تنها کسی که مونده و میمونه<br />
دوست ندارم فکر کنن نمیتونم برم<br />
دوست ندارم موندنم عادت شه <br />
دوست دارم بدونن انتخاب کردم که بمونم<br />
می تونستم برم، مثل بقیه که رفتن، ‌اما موندم و می مونم چون می خوام که بمونم<br />
از سر نا چاری نیست موندنم<br />
یا از سر اجبار<br />
انتخاب کردم که بمونم<br />
نه مثل بقیه<br />
اما دوست ندارم تنها موندگار باشم<br />
تنها باز مانده<br />
دوست ندارم ...<br />
شاید منم باید برم!</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>مرگ سبز</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.asemanedeleman.com/archives/2007/08/post_163.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.asemanedeleman.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=181" title="مرگ سبز" />
    <id>tag:www.asemanedeleman.com,2007://1.181</id>
    
    <published>2007-08-10T04:27:07Z</published>
    <updated>2007-08-10T04:42:58Z</updated>
    
    <summary>به آرامی وزش نسیم میان شاخه های در هم پیچیده بوته گل سرخ به نرمی نوازش باد بر گیسوی اقاقیا به لطافت گذر بهار بر دشت شقایقهای وحشی به همگونی آواز قناری با سکوت کوهسار به همرنگی آسمان غروب با...</summary>
    <author>
        <name>ر</name>
        
    </author>
            <category term="memo" />
    
    <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.asemanedeleman.com/">
        <![CDATA[<p>به آرامی وزش نسیم میان شاخه های در هم پیچیده بوته گل سرخ<br />
به نرمی نوازش باد بر گیسوی اقاقیا<br />
به لطافت گذر بهار بر دشت شقایقهای وحشی<br />
به همگونی آواز قناری با سکوت کوهسار<br />
به همرنگی آسمان غروب با دل تنگ غربت نشین بی منزل<br />
به شتاب گذر نور از روزنه تنگ نا امیدی<br />
به زیبایی رنگین کمان <br />
به شگفتی حضور ثانیه ها<br />
به بیداری پرواز<br />
به خواب فرود<br />
با عشق<br />
بی حسرت <br />
گذشت ...</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>پروازی باید</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.asemanedeleman.com/archives/2007/07/post_162.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.asemanedeleman.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=180" title="پروازی باید" />
    <id>tag:www.asemanedeleman.com,2007://1.180</id>
    
    <published>2007-07-07T04:56:02Z</published>
    <updated>2007-07-21T15:09:50Z</updated>
    
    <summary>نمی دونم چرا دیگه نمی تونم بنویسم بر خلاف همیشه هیچ تمایلی برای نوشتن ندارم شاید هم به نوعی ازش فرار می کنم انگار از افشا کردن درونم فرار می کنم شاید هم از خودم! می دونم اگه شروع به...</summary>
    <author>
        <name>ر</name>
        
    </author>
            <category term="memo" />
    
    <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.asemanedeleman.com/">
        <![CDATA[<p>نمی دونم چرا دیگه نمی تونم بنویسم<br />
بر خلاف همیشه هیچ تمایلی برای نوشتن ندارم<br />
شاید هم به نوعی ازش فرار می کنم<br />
انگار از افشا کردن درونم فرار می کنم <br />
شاید هم از خودم!<br />
می دونم اگه شروع به نوشتن کنم خودمو زیر سوال می برم<br />
که چرا از خودم غافل شدم<br />
از خودم گم شدم<br />
چه اتفاقی برای اون آدم مثبت پر از امید افتاد؟!<br />
اون همه ایمان کجا رفت؟<br />
اون همه اعتماد کجا پنهان شد؟<br />
ایمان به خواستن و بدست اوردن<br />
اعتماد به جهان هستی و خوان گسترده طبیعت<br />
...<br />
از خودم دور شدم<br />
فقط روی زمینم<br />
درگیر روزمرگی زندگی<br />
اسیر به اسارت کشیدن اسب سرکش خواسته ها و نیازها<br />
باید رها کنم<br />
اسب رو، خودم رو،‌ زندگی رو <br />
باید از زمین دور شم،‌ برم بالا و بالا تر<br />
سنگینم<br />
باید دوباره سبک شم <br />
به سبکی ابر<br />
باید دوباره روشن شم <br />
به روشنایی بارون<br />
و رها<br />
به رهایی فردا ...</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>خواستن</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.asemanedeleman.com/archives/2007/06/post_161.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.asemanedeleman.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=179" title="خواستن" />
    <id>tag:www.asemanedeleman.com,2007://1.179</id>
    
    <published>2007-06-23T05:25:19Z</published>
    <updated>2007-06-23T05:45:37Z</updated>
    
    <summary>در کتابی خونده بودم که درد ها و بیماریها ریشه در درون آدمی دارند و از روح و روان بر می خیزند شاید درد پشت من هم به درونم بر می گردد، شاید فشار بارهای روحم، پشتم را آزرده کرده...</summary>
    <author>
        <name>ر</name>
        
    </author>
            <category term="memo" />
    
    <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.asemanedeleman.com/">
        <![CDATA[<p>در کتابی خونده بودم که درد ها و بیماریها ریشه در درون آدمی دارند و از روح و روان بر می خیزند<br />
شاید درد پشت من هم به درونم بر می گردد، شاید فشار بارهای روحم، پشتم را آزرده کرده<br />
سنگینی مسولیتها، انبوهی وظایف<br />
درد دلم چطور؟<br />
شاید تنگ است که اینچنین به تنگ آمده<br />
شاید غذای اندوه بیمارش کرده، یا میوه نارس انتظار<br />
شاید ...<br />
اما در همان کتاب خواندم که روح آدمی آنقدر قدرتمند است که می تواند همه آلام جسم را درمان بخشد<br />
همان گونه که ریشه همه دردها درون است، درمان همه دردها هم درون است<br />
فقط باید خواست<br />
باید خواست<br />
...و من می خواهم!</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>سرزمین بی مرز</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.asemanedeleman.com/archives/2007/05/post_160.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.asemanedeleman.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=178" title="سرزمین بی مرز" />
    <id>tag:www.asemanedeleman.com,2007://1.178</id>
    
    <published>2007-05-26T04:25:54Z</published>
    <updated>2007-05-26T04:38:07Z</updated>
    
    <summary>کاش مرزها نبودند کاش قانونی نبود کاش هجرتی وجود نداشت کاش حق انتخابی بود کاش آزادی بود کاش آزادی بود ... .... دلم می خواست به سرزمینی می رفتم بدون مرز بدون اداره مهاجرت بدون ماموران قانون به سرزمینی که...</summary>
    <author>
        <name>ر</name>
        
    </author>
            <category term="memo" />
    
    <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.asemanedeleman.com/">
        <![CDATA[<p>کاش مرزها نبودند<br />
کاش قانونی نبود<br />
کاش هجرتی وجود نداشت<br />
کاش حق انتخابی بود<br />
کاش آزادی بود<br />
کاش آزادی بود ...<br />
....<br />
دلم می خواست به سرزمینی می رفتم بدون مرز<br />
بدون اداره مهاجرت<br />
بدون ماموران قانون<br />
به سرزمینی که ملیتم را از من نپرسند<br />
هویتم را زیر سوال نبرند<br />
به یک سرزمین آزاد<br />
...<br />
من در مهد آزادیم<br />
آزادی کجاست؟!</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>روزی باید رفت</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.asemanedeleman.com/archives/2007/04/post_159.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.asemanedeleman.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=177" title="روزی باید رفت" />
    <id>tag:www.asemanedeleman.com,2007://1.177</id>
    
    <published>2007-04-28T17:40:26Z</published>
    <updated>2007-04-28T18:07:53Z</updated>
    
    <summary>به آمدنها و رفتنها فکر می کنم به جداییها به این که هر کسی که میاد باید منتظر بود یک روزی بره چرا؟ به عزیزانم فکر می کنم، به خودم، همه روزی خواهیم رفت ... تلخٍ، خیلی تلخ اصلاْ چرا...</summary>
    <author>
        <name>ر</name>
        
    </author>
            <category term="memo" />
    
    <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.asemanedeleman.com/">
        <![CDATA[<p>به آمدنها و رفتنها فکر می کنم<br />
به جداییها<br />
به این که هر کسی که میاد باید منتظر بود یک روزی بره<br />
چرا؟<br />
به عزیزانم فکر می کنم، به خودم، همه روزی خواهیم رفت ...<br />
تلخٍ، خیلی تلخ<br />
اصلاْ چرا میایم که یک روز مجبور باشیم بریم؟<br />
...<br />
بعضی بازیها در زندگی آدمها مرتب تکرار میشوند<br />
انگار می خواهند درسی بدهند، و تا اون آدمها درس را نگرفتنه اند آین حوادث هم به تکرارشون ادامه می دهند<br />
مثل قصه تکراری جداییهاست در خانواده ما<br />
چه درسی در این قصه بوده که ما هنوز یاد نگرفتیم؟<br />
صبوری؟<br />
که خدای صبر شدیم همگی!<br />
دل نبستن؟<br />
مگه میشه دل نبست؟<br />
 دل کندن؟<br />
چاره دیگه ای هم مگه هست؟<br />
قدر شناسی؟<br />
یاد گرفتیم که!<br />
تلاش برای به هم رسیدن؟<br />
برای چیز دیگه ای نمیشه تلاش کرد؟<br />
شاید هم هیچ درسی نباشه و من بیهوده به دنبال دلیل برای هر چیزی می گردم<br />
نمی دونم ...</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>پرواز</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.asemanedeleman.com/archives/2007/04/post_158.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.asemanedeleman.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=176" title="پرواز" />
    <id>tag:www.asemanedeleman.com,2007://1.176</id>
    
    <published>2007-04-13T11:39:57Z</published>
    <updated>2007-04-13T11:44:22Z</updated>
    
    <summary>وقت، وقت شکستن است وقت شکستن فاصله ها زمان، زمان رفتن است رفتن به سوی رویاها وقت سفر است اکنون سفر به دیاری نا آشنا وقت تجربه کردن نا آزموده هاست وقت تازه کردن یاد ها زمان به یاد آوردن...</summary>
    <author>
        <name>ر</name>
        
    </author>
            <category term="memo" />
    
    <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.asemanedeleman.com/">
        <![CDATA[<p>وقت، وقت شکستن است<br />
وقت شکستن فاصله ها<br />
زمان، زمان رفتن است <br />
رفتن  به سوی رویاها<br />
وقت سفر است اکنون <br />
 سفر به دیاری نا آشنا<br />
 وقت تجربه کردن نا آزموده هاست<br />
 وقت تازه کردن یاد ها <br />
زمان به یاد آوردن میعادها<br />
پیش از اینکه از یاد برویم دوباره<br />
پیش از اینکه در پیچ و خم پیچیدگی هایمان گم شویم دوباره <br />
پیش از اینکه زمان بی حضور ما بگذرد دوباره<br />
پیش از اینکه دیر کنیم دوباره<br />
وقت آغاز است <br />
پیش از پایان ...<br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>مهمان جاودان دل من ...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.asemanedeleman.com/archives/2007/04/post_157.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.asemanedeleman.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=175" title="مهمان جاودان دل من ..." />
    <id>tag:www.asemanedeleman.com,2007://1.175</id>
    
    <published>2007-04-07T05:31:49Z</published>
    <updated>2007-04-18T16:53:49Z</updated>
    
    <summary>همه ترسهای نهفته ام من همه دردهای خفته همه آشوب و غوغاست دراین دل کوچکم همه اشکهای ناریخته سردی و تاریکیست همه آشیانم غربت، مهمان نا خوانده دل بی سامانم ... بیا دوباره بیا و شانه هایت را جایگاه گریه...</summary>
    <author>
        <name>ر</name>
        
    </author>
            <category term="memo" />
    
    <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.asemanedeleman.com/">
        <![CDATA[<p>همه ترسهای نهفته ام من<br />
همه دردهای خفته<br />
همه آشوب و غوغاست دراین دل کوچکم<br />
همه اشکهای ناریخته<br />
سردی و تاریکیست همه آشیانم<br />
غربت، مهمان نا خوانده دل بی سامانم<br />
...<br />
بیا دوباره<br />
بیا و <br />
شانه هایت را جایگاه گریه هایم کن دوباره<br />
بازوانت را پناه ترسهایم <br />
آرام دل پریشانم باش دوباره<br />
درمان آلام برخاسته از جانم<br />
بیا و آفتاب سرایم باش این بار<br />
سردی دستانم گرمی دستان تو را می جوید<br />
بیا و مهمان جاودان دلم باش این بار ...</p>]]>
        
    </content>
</entry>

</feed> 

