<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>آسمان دل من</title>
      <link>http://www.asemanedeleman.com/</link>
      <description></description>
      <language>en-US</language>
      <copyright>Copyright 2009</copyright>
      <lastBuildDate>Sun, 21 Jun 2009 14:55:41 -0500</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/?v=3.2</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>آسمان دل من، آسمان ایران</title>
         <description><![CDATA[<p>آسمان دل من به رنگ خون است اینبار<br />
به رنگ آسمان ایران<br />
دلم آنجاست،  اما تنم این جا در تب و تاب می سوزد</p>

<p>صدای فریادهایتان را می شنوم<br />
بی پرواییتان را می بینم<br />
می گریم برآنچه بر شما می رود<br />
نه مرا دیگرتوان دیدن این همه ظلم نیست</p>

<p>خاک ایران را به خون مردمم می آلایند، بی هیچ رحم و مروتی<br />
هوایش بوی دروغ و نیرنگهایشان را گرفته<br />
شرم را به گور سپرده اند و شرف را حکم ابد داده اند<br />
انسانیت مدتهاست که از لغتنامه شان پاک شده<br />
جنایت بند اول و آخر کتاب قانونشان است<br />
...<br />
اما ظالم را مظلومی باید<br />
مردم من دیگر مظلوم نیست و نخواهد بود<br />
ظلم را بنایی باید تا استوار بماند <br />
مردم من بنا را در هم فرو ریخت<br />
ظلم بر ترس و زبونی حاکم است<br />
مردم من بی باکانه محکومش کرد<br />
نه،‌ دیگر ظلم را یارای مقابله با مردم من نیست <br />
مردم من مرگ را بر ذلت مظلومیت بر گزید<br />
مردم من،‌ مردم ایران، برای آزادیش به پا خاست و تا رسیدن به آن از پای نخواهد نشست<br />
مردم مرا امیدیست بس بزرگ: « آزادی »<br />
این حق این مردم است<br />
حق داشتن ایرانی آزاد<br />
به امید آن روز ...</p>

<p> </p>]]></description>
         <link>http://www.asemanedeleman.com/archives/2009/06/post_179.php</link>
         <guid>http://www.asemanedeleman.com/archives/2009/06/post_179.php</guid>
         <category>memo</category>
         <pubDate>Sun, 21 Jun 2009 14:55:41 -0500</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>سرزمینم،‌ ایران</title>
         <description><![CDATA[<p>دلم می گیرد از این همه بی عدالتی<br />
خونم به جوش میاید از این همه وقاحت و بی شرمی<br />
قلبم فشرده میشود برای کشوری که خانه ام بود روزی<br />
نه جای من نیست دیگر آن دیار، اما قلبم همچنان برایش خواهد تپید<br />
نه دیگر حکمرانانش را توان زور گفتن به من نیست، اما دلم همیشه با مردمی خواهد بود که از ظلم و زور خسته اند<br />
...<br />
کاش می شد ایرانی دیگر ساخت<br />
کاش می شد آسمانش را رنگ آزادی زد<br />
کاش می شد خاکش را با باران عدالت شست<br />
کاش می شد هرزه گیاه دروغ و نیرنگ را که سالهاست در زمینش ریشه دوانده خشکاند<br />
کاش می شد آفتاب صلح و دوستی را بر باغش تاباند<br />
کاش می شد ...<br />
افسوس ...</p>]]></description>
         <link>http://www.asemanedeleman.com/archives/2009/06/post_178.php</link>
         <guid>http://www.asemanedeleman.com/archives/2009/06/post_178.php</guid>
         <category>memo</category>
         <pubDate>Fri, 12 Jun 2009 23:55:55 -0500</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>بابا</title>
         <description><![CDATA[<p>سرش به آرامی خم شد و روی کتابچه جدولش افتاد<br />
به خواب رفت مثل همیشه<br />
میدانم اگر صدایش کنم به خواب رفتنش را انکار خواهد کرد<br />
پس می گذارم بخوابد<br />
هر چند می دانم گردنش درد خواهد گرفت و رد دست استخوانیش بر پیشانیش خواهد ماند<br />
اما می گذارم بخوابد<br />
می دانم از این چرتهای بی موقع لذت می برد<br />
آرام دستم را روی موهای سرش که روزی به سیاهی شب بود می کشم<br />
می ترسم بیدار شود <br />
دستم را آرام بر می دارم<br />
دلم فشرده می شود<br />
به سکوت خانه فکر می کنم<br />
...<br />
بیدار می شود <br />
دستی به سرو رویش می کشد و می رود<br />
نوازش دستم را به یاد نمی آورد<br />
حلقه اشک چشمانم را هم نمی ییند<br />
من اما همچنان به سکوت خانه فکر می کنم <br />
و به آنچه بر او رفت ...</p>]]></description>
         <link>http://www.asemanedeleman.com/archives/2009/06/post_177.php</link>
         <guid>http://www.asemanedeleman.com/archives/2009/06/post_177.php</guid>
         <category>memo</category>
         <pubDate>Thu, 04 Jun 2009 19:45:27 -0500</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>خانه ما</title>
         <description><![CDATA[<p>مرد همسایه شاخه های خشکیده ماگنولیایش را می چیند<br />
باران می بارد<br />
بخار روی فنجان قهوه ام با شرجی هوا در هم میا میزد<br />
یاد شمال می افتم<br />
حس سفر دارم در این خانه<br />
هم آغوش طبیعتم اینجا، همراه بارانم، همسفر نسیم<br />
چشمانم بروی اقاقیا باز می شود هر صبح<br />
درخت سیب آخرین منظر نگاهم می شود پیش از خواب<br />
با نغمه پرندگان بیدار می شوم و با لالایی جیر جیرکها به خواب می روم<br />
در آغوش طبیعتم در این خانه <br />
... باران تند تر شد<br />
من اما زیر سقف ایوان از همیشه به باران نزدیکترم<br />
می توانم تا لحظه ای که می بارد همراهیش کنم، با موسیقی باریدنش برقصم، بویش را با هر نفسم در سینه ام جاویدان کنم<br />
می توانم بنشینم و تماشایش کنم<br />
روزی این لحظه رویای دور از دسترسی بیش نبود<br />
حالا زندگیش می کنم اما <br />
راه درازی بود تا به حقیقت پیوستن رویا اما ارزش آمدن را داشت<br />
آرزوی کودکیم بود این خانه،‌ آرزویی که بر آورده شد<br />
خانه من است اینجا، خانه ماست<br />
تا داشتنش بسیار بر ما گذشت، پایدار ماندنش اما لیاقت ماست<br />
خانه من است اینجا، خانه ما ...</p>]]></description>
         <link>http://www.asemanedeleman.com/archives/2009/05/post_176.php</link>
         <guid>http://www.asemanedeleman.com/archives/2009/05/post_176.php</guid>
         <category>memo</category>
         <pubDate>Mon, 25 May 2009 18:43:10 -0500</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>او</title>
         <description><![CDATA[<p>حتی نپرسید چرا نا راحتی؟<br />
چرا پرسید، اما به دروغم قانع شد<br />
سراغم نیامد، از دور شب به خیر گفت و رفت<br />
جوابی ندادم<br />
منتظر جواب هم نشد<br />
شایدهیچ وقت گم کرده ای نداشته است، یا اگر داشته از جنس دیگری بوده<br />
خودش هم از جنس دیگریست، آسمانیست شاید<br />
من ولی زمینیم، از جنس خاک<br />
سالها به انتظارش نشستم تا باز گردد، او بازگشت اما انتظار من پایان نیافت، هنوز هم منتظرم ...<br />
سالها کوشیدم لحظه های خالی از اورا دوباره با او پر کنم، او اما مشغله های دیگری داشت<br />
حالا من هم به دنبال مشغله ای می گردم<br />
حتی اگر مشغله ام باز خود او باشد</p>]]></description>
         <link>http://www.asemanedeleman.com/archives/2009/05/post_175.php</link>
         <guid>http://www.asemanedeleman.com/archives/2009/05/post_175.php</guid>
         <category>memo</category>
         <pubDate>Wed, 20 May 2009 21:04:16 -0500</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>من در هم ریخته</title>
         <description><![CDATA[<p>گم شده ام، در بی کرانه هستی، اما هستیم را حاصلی نیست<br />
راه درازی بود، خسته ام، اما نه از راه که از بیهوده بودنش<br />
افسوس که جاده یک طرفه است، راه بازگشتی نیست<br />
گمان می کردم راه را می شناسم، گمان باطلی بود اما<br />
چمدانم از هم گسیخته است،‌ طاقت این همه بار را نداشت<br />
آینه ام همیشه همراهم بود، اینبار به تلنگری خرد شد و در هم شکست<br />
همسفرانم اشباحی بیش نبودند، رفتند و به تاریکی شب پیوستند<br />
در خواب ساربان کاروان بودم من، بیدار که شدم کاروان رفته بود ...<br />
حالا بیدارم من، مسافری گم شده با باری در هم شکسته<br />
نه راهی، نه راه پیمایی، نه حتی آینه ای که من را ببینم، اگر چیزی از من باقی مانده باشد ...<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.asemanedeleman.com/archives/2009/05/post_174.php</link>
         <guid>http://www.asemanedeleman.com/archives/2009/05/post_174.php</guid>
         <category>memo</category>
         <pubDate>Thu, 14 May 2009 21:39:26 -0500</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>هیچ</title>
         <description><![CDATA[<p>آسمان هم مثل دل من گرفته بود امروز<br />
ابری بود و مه آلود، اما بارانی نبارید<br />
من هم نباریدم<br />
گریستن را هم حتی از خاطر برده ام من<br />
خالی از بودن <br />
خسته از خواستن<br />
شاید این غمگین ترین روز تولدم بود<br />
اگر غم را مفهومی باشد بعد از این!<br />
اصلا چه اهمیتی دارد؟!</p>]]></description>
         <link>http://www.asemanedeleman.com/archives/2008/11/post_173.php</link>
         <guid>http://www.asemanedeleman.com/archives/2008/11/post_173.php</guid>
         <category>memo</category>
         <pubDate>Thu, 13 Nov 2008 00:07:16 -0500</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>بخوان</title>
         <description><![CDATA[<p>باز هم بخوان <br />
صدایت را دوست دارم<br />
باز هم لالایی بگو<br />
لالاییت آرام این روح آشفته است<br />
به یاد ندارم در کودکیم برایم لالایی گفته باشی<br />
اما حالا برای این کودکان غریب می گویی<br />
دوست دارم من هم کنار آنها بنشینم و با نوای دل انگیز صدایت به خواب روم<br />
باز هم بخوان<br />
که خواندنت حجابی است بر غوغای درونت<br />
که دوباره می شوی همان گوشه امن و نقطه امید<br />
همان پناه، همان سراسر آرامش و اطمینان<br />
همان که حضورش هم گرماست، هم امنیت، هم روشنی آست و هم قدرت<br />
باز هم بخوان<br />
همیشه بخوان<br />
توان من نیست تماشای شکستنت <br />
توان من نیست ترست را چشیدن<br />
توان من نیست لمس خستگی تو<br />
توان من نیست آه تو را شنیدن<br />
توان من نیست بوییدن غم تو<br />
شکستن تو بی معناست <br />
ترس را به تو راهی نیست<br />
خستگی شرمنده همت توست<br />
غم سایه خیالی بیش نیست<br />
بخوان<br />
که خواندنت پایان همه شسکستها و ترسهاست، پایان همه خستگیها، همه حسرت و اندوهها<br />
باز هم بخوان <br />
همیشه بخوان <br />
برای همیشه ...</p>]]></description>
         <link>http://www.asemanedeleman.com/archives/2008/10/post_172.php</link>
         <guid>http://www.asemanedeleman.com/archives/2008/10/post_172.php</guid>
         <category>memo</category>
         <pubDate>Fri, 17 Oct 2008 20:39:16 -0500</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>خدا کجاست؟</title>
         <description><![CDATA[<p>در این بی عدالت هستی<br />
به دنبال دادوری می گردم<br />
در این نابسامان روزگار <br />
به دنبال سامانی می گردم <br />
در این نا تمام انتظار <br />
به دنبال پایانی می گردم<br />
در این هنگامه خواستن<br />
به دنبال قراری می گردم<br />
...<br />
خدا کجاست؟ برتر کیست؟ ماورا کجا به خواب رفته است؟<br />
همه دروغند ...<br />
تقدیر چنین می گوید، قسمت همین بوده است!<br />
همه خیالند ...<br />
شانس است و بخت و اقبال <br />
همه تصور ...<br />
... نه!<br />
این منم و تو که می سازیم خدا و جهان هستی را، نیروی برتر و ماورا را<br />
این منم و تو که می سازیم بازی سرنوشت را، قسمت و تقدیر را<br />
این منم و تو که می سازیم بخت و اقبال را <br />
...<br />
در جایی خواندم هیچ چیز در این دنیا بی دلیل نیست<br />
دلیل این همه چیست؟<br />
کسی گفت: برای رسیدن به هر چیزی باید آماده بود،‌ تنها خواستن کافی نیست<br />
آیا من آماده ام؟ تو چطور؟</p>

<p>شاید همین دلیل همه پیچیدگیست<br />
مشکل درون ماست نه بیرون<br />
مشکل ذهن منست<br />
گره در درونم بسته است</p>

<p>خدا منم، هستی منم، همان نیروی برتر، همان تقدیر و سرنوشت، بخت و اقبال<br />
گشاینده گره خودم هستم <br />
حلال مشکل خودم<br />
منم آن عدالت گم شده<br />
منم آن سامان به تاراج رفته<br />
پایان انتظار منم، قرار بی قرار من</p>

<p>خدا منم، همان خدای فراموش شده ...</p>]]></description>
         <link>http://www.asemanedeleman.com/archives/2008/07/post_171.php</link>
         <guid>http://www.asemanedeleman.com/archives/2008/07/post_171.php</guid>
         <category>memo</category>
         <pubDate>Fri, 18 Jul 2008 23:54:08 -0500</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>یکی شویم دوباره ...</title>
         <description><![CDATA[<p>نوای آهنگین قطره های باران است روی شیروانی اتاقم<br />
بوی لطیف  نم باران <br />
شمعهایم می سوزند<br />
و من همچنان در جدال با افکارم<br />
نه هیچ چیز گشاینده این پیچیدگی نیست جز خود ما<br />
بگذار خود داروگر درد خود باشیم<br />
مرهم زخم<br />
بگذارخود حلال همه حل نشده ها باشیم<br />
گشاینده همه گره های بسته<br />
بگذار باران امشب بشوید و با خود ببرد هر چه کدورت است در ابن دل خسته<br />
هر چه دلخوری و هر چه دل آزردگیست در این خاطر آزرده<br />
بگذار جز زلال آب و آبی آسمان چیزی باقی نماند<br />
بگذار با باران یکی شویم امشب<br />
با َعشق ...</p>]]></description>
         <link>http://www.asemanedeleman.com/archives/2008/04/post_170.php</link>
         <guid>http://www.asemanedeleman.com/archives/2008/04/post_170.php</guid>
         <category>memo</category>
         <pubDate>Sun, 06 Apr 2008 22:58:15 -0500</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>بی سایه</title>
         <description><![CDATA[<p>بی سایه شدم دوباره <br />
سایه ام بار سفر بست و رفت<br />
رفت به سرزمین دوری<br />
به باغ خشکیده تنهایی<br />
به دیار آشنای انتظار</p>

<p>و عقربه های ساعت دوباره از کار افتادند<br />
به دنبال ثانیه ها نمیدوم دیگر<br />
زمان خود از حرکت باز ایستاده است </p>

<p>و باز من ماندم و سردی خاطره ها <br />
من و تلخی لحظه های بی فردا</p>

<p>باد هم از وزیدن ایستاد<br />
او رفته است <br />
به تندی باد<br />
به سبکی سایه<br />
...</p>]]></description>
         <link>http://www.asemanedeleman.com/archives/2008/03/post_169.php</link>
         <guid>http://www.asemanedeleman.com/archives/2008/03/post_169.php</guid>
         <category>memo</category>
         <pubDate>Sat, 22 Mar 2008 00:00:16 -0500</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>رنگ شب</title>
         <description><![CDATA[<p>زیر رخوت تب آلوده خواب<br />
سنگین از سودازدگی<br />
خسته از مرارت روز<br />
رنجور از بی عدالتی خورشید<br />
پشت همه ناباوریها<br />
در  پس همه نا امیدیها<br />
با همه دردها و رنجها<br />
تنها من و تو می مانیم<br />
من و تو و شب<br />
یکی شده با شب <br />
هم آغوش شب<br />
من و تو، به رنگ شب<br />
همراه می شویم با کاروان سرگردان ستاره ها<br />
می پیوندیم به ماه<br />
می رویم تا فرمانروایی بی قلمرو رویاها<br />
تنها من و تو <br />
من و تو و شب<br />
من و تو، به رنک شب ...</p>]]></description>
         <link>http://www.asemanedeleman.com/archives/2008/01/post_168.php</link>
         <guid>http://www.asemanedeleman.com/archives/2008/01/post_168.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Thu, 31 Jan 2008 19:33:34 -0500</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>هنوز هستم ...</title>
         <description><![CDATA[<p>لحظه ای در آسمان فراخ رویاها<br />
لحظه ای دیگر در حصار تنگ واقعیتها<br />
اما هنوز هستم ...<br />
گاه به روشنی امید و شیرینی هستی<br />
گاهی دیگر به تاریکی باختن و تلخی خاطره ها<br />
اما هنوز هستم ...<br />
گذری در دیار آشنای مهربانیها<br />
درنگی در سرزمین غریب فراموشیها<br />
اما هنوز هستم ...<br />
با همه وجودم گاهی<br />
از خود بی خود شده زمانی<br />
اما هنوز هستم ...<br />
مملو از بودن گاه<br />
خسته از هستی گاهی دیگر<br />
اما هنوز هستم ...<br />
با همه بی هستیم<br />
هنوز هستم ...</p>]]></description>
         <link>http://www.asemanedeleman.com/archives/2007/12/post_167.php</link>
         <guid>http://www.asemanedeleman.com/archives/2007/12/post_167.php</guid>
         <category>memo</category>
         <pubDate>Fri, 28 Dec 2007 21:57:50 -0500</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>باغ خیال</title>
         <description><![CDATA[<p>خوابیده بود، آرام<br />
زیر انبوهی از گلهای پژمرده<br />
هنوز سنگی روی مزارش نبود، اما نام آشنایش در گوشه ای از خاک تازه زیرو رو شده دیده می شد<br />
آسمان نیمه ابری بود و باغ در سکو ت و آرامشی حزین خوابیده<br />
هر از گاهی قطره بارانی بود که با قطره اشکها یکی می شد<br />
سرزمین دیگری بود این باغ ...<br />
دوراز هیاهوی زندگی،‌ فارغ از جنجال خواستن،‌ رها از تقلای روزمرگی<br />
همه جا غبار آرامش بود و سکون مه  <br />
وادی مرگ بود اما هدیه اش زندگی<br />
و او مهمان ماندگار این باغ شده بود<br />
امروز رفتنش را باور کردم<br />
امروز بودنش را فهمیدم<br />
همیشه هست<br />
همیشه خواهد بود <br />
روحش شاد ...</p>]]></description>
         <link>http://www.asemanedeleman.com/archives/2007/09/post_166.php</link>
         <guid>http://www.asemanedeleman.com/archives/2007/09/post_166.php</guid>
         <category>memo</category>
         <pubDate>Sun, 23 Sep 2007 00:13:32 -0500</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>می ترسم ...</title>
         <description><![CDATA[<p>گاهی به همه چیز شک می کنم<br />
حتی به انتخابم<br />
گاهی از همه چیز می ترسم <br />
حتی از نزدیکترینهام<br />
گاهی احساس خطر می کنم، انگار همه چیز تهدیدم می کنه<br />
حتی امن ترینها<br />
احساس نا امنی، تنهایی، ترس<br />
انگار من موندم و خودم<br />
نه کسی دنیای منو می فهمه<br />
نه من به دنیای بقیه راه دارم<br />
سخت میشه گاهی فهمید چیزهایی رو که انتظار دارند بفهمی<br />
و سخت میشه فهموند چیزهایی رو که دوست داری بقیه بفهمند<br />
ارزشهایی که برای بقیه بی ارزشند<br />
باورهایی که مفهومی براشون ندارند<br />
و سخت میشه وارد دنیای بی باوریها شد،‌ دنیایی که توش هیچ چیز ارزش نیست<br />
دنیای آزاد<br />
من اما هنوز دنیای محدود خودمو ترجیح میدم<br />
تو این دنیا امن ترم،‌ دنیای من دنیای شناخته شده باورهامه،‌ ارزشها و پایبندیها<br />
دنیای من شاید آزاد نباشه،‌ اما تهدید کننده نیست، امنه و آرام<br />
...<br />
من می ترسم<br />
بگذار تو همین دنیام بمونم !</p>]]></description>
         <link>http://www.asemanedeleman.com/archives/2007/08/post_165.php</link>
         <guid>http://www.asemanedeleman.com/archives/2007/08/post_165.php</guid>
         <category>memo</category>
         <pubDate>Thu, 23 Aug 2007 21:55:22 -0500</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
