<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>آسمان دل من</title>
      <link>http://www.asemanedeleman.com/</link>
      <description></description>
      <language>en-US</language>
      <copyright>Copyright 2008</copyright>
      <lastBuildDate>Fri, 18 Jul 2008 23:54:08 -0500</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/?v=3.2</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>خدا کجاست؟</title>
         <description><![CDATA[<p>در این بی عدالت هستی<br />
به دنبال دادوری می گردم<br />
در این نابسامان روزگار <br />
به دنبال سامانی می گردم <br />
در این نا تمام انتظار <br />
به دنبال پایانی می گردم<br />
در این هنگامه خواستن<br />
به دنبال قراری می گردم<br />
...<br />
خدا کجاست؟ برتر کیست؟ ماورا کجا به خواب رفته است؟<br />
همه دروغند ...<br />
تقدیر چنین می گوید، قسمت همین بوده است!<br />
همه خیالند ...<br />
شانس است و بخت و اقبال <br />
همه تصور ...<br />
... نه!<br />
این منم و تو که می سازیم خدا و جهان هستی را، نیروی برتر و ماورا را<br />
این منم و تو که می سازیم بازی سرنوشت را، قسمت و تقدیر را<br />
این منم و تو که می سازیم بخت و اقبال را <br />
...<br />
در جایی خواندم هیچ چیز در این دنیا بی دلیل نیست<br />
دلیل این همه چیست؟<br />
کسی گفت: برای رسیدن به هر چیزی باید آماده بود،‌ تنها خواستن کافی نیست<br />
آیا من آماده ام؟ تو چطور؟</p>

<p>شاید همین دلیل همه پیچیدگیست<br />
مشکل درون ماست نه بیرون<br />
مشکل ذهن منست<br />
گره در درونم بسته است</p>

<p>خدا منم، هستی منم، همان نیروی برتر، همان تقدیر و سرنوشت، بخت و اقبال<br />
گشاینده گره خودم هستم <br />
حلال مشکل خودم<br />
منم آن عدالت گم شده<br />
منم آن سامان به تاراج رفته<br />
پایان انتظار منم، قرار بی قرار من</p>

<p>خدا منم، همان خدای فراموش شده ...</p>]]></description>
         <link>http://www.asemanedeleman.com/archives/2008/07/post_171.php</link>
         <guid>http://www.asemanedeleman.com/archives/2008/07/post_171.php</guid>
         <category>memo</category>
         <pubDate>Fri, 18 Jul 2008 23:54:08 -0500</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>یکی شویم دوباره ...</title>
         <description><![CDATA[<p>نوای آهنگین قطره های باران است روی شیروانی اتاقم<br />
بوی لطیف  نم باران <br />
شمعهایم می سوزند<br />
و من همچنان در جدال با افکارم<br />
نه هیچ چیز گشاینده این پیچیدگی نیست جز خود ما<br />
بگذار خود داروگر درد خود باشیم<br />
مرهم زخم<br />
بگذارخود حلال همه حل نشده ها باشیم<br />
گشاینده همه گره های بسته<br />
بگذار باران امشب بشوید و با خود ببرد هر چه کدورت است در ابن دل خسته<br />
هر چه دلخوری و هر چه دل آزردگیست در این خاطر آزرده<br />
بگذار جز زلال آب و آبی آسمان چیزی باقی نماند<br />
بگذار با باران یکی شویم امشب<br />
با َعشق ...</p>]]></description>
         <link>http://www.asemanedeleman.com/archives/2008/04/post_170.php</link>
         <guid>http://www.asemanedeleman.com/archives/2008/04/post_170.php</guid>
         <category>memo</category>
         <pubDate>Sun, 06 Apr 2008 22:58:15 -0500</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>بی سایه</title>
         <description><![CDATA[<p>بی سایه شدم دوباره <br />
سایه ام بار سفر بست و رفت<br />
رفت به سرزمین دوری<br />
به باغ خشکیده تنهایی<br />
به دیار آشنای انتظار</p>

<p>و عقربه های ساعت دوباره از کار افتادند<br />
به دنبال ثانیه ها نمیدوم دیگر<br />
زمان خود از حرکت باز ایستاده است </p>

<p>و باز من ماندم و سردی خاطره ها <br />
من و تلخی لحظه های بی فردا</p>

<p>باد هم از وزیدن ایستاد<br />
او رفته است <br />
به تندی باد<br />
به سبکی سایه<br />
...</p>]]></description>
         <link>http://www.asemanedeleman.com/archives/2008/03/post_169.php</link>
         <guid>http://www.asemanedeleman.com/archives/2008/03/post_169.php</guid>
         <category>memo</category>
         <pubDate>Sat, 22 Mar 2008 00:00:16 -0500</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>رنگ شب</title>
         <description><![CDATA[<p>زیر رخوت تب آلوده خواب<br />
سنگین از سودازدگی<br />
خسته از مرارت روز<br />
رنجور از بی عدالتی خورشید<br />
پشت همه ناباوریها<br />
در  پس همه نا امیدیها<br />
با همه دردها و رنجها<br />
تنها من و تو می مانیم<br />
من و تو و شب<br />
یکی شده با شب <br />
هم آغوش شب<br />
من و تو، به رنگ شب<br />
همراه می شویم با کاروان سرگردان ستاره ها<br />
می پیوندیم به ماه<br />
می رویم تا فرمانروایی بی قلمرو رویاها<br />
تنها من و تو <br />
من و تو و شب<br />
من و تو، به رنک شب ...</p>]]></description>
         <link>http://www.asemanedeleman.com/archives/2008/01/post_168.php</link>
         <guid>http://www.asemanedeleman.com/archives/2008/01/post_168.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Thu, 31 Jan 2008 19:33:34 -0500</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>هنوز هستم ...</title>
         <description><![CDATA[<p>لحظه ای در آسمان فراخ رویاها<br />
لحظه ای دیگر در حصار تنگ واقعیتها<br />
اما هنوز هستم ...<br />
گاه به روشنی امید و شیرینی هستی<br />
گاهی دیگر به تاریکی باختن و تلخی خاطره ها<br />
اما هنوز هستم ...<br />
گذری در دیار آشنای مهربانیها<br />
درنگی در سرزمین غریب فراموشیها<br />
اما هنوز هستم ...<br />
با همه وجودم گاهی<br />
از خود بی خود شده زمانی<br />
اما هنوز هستم ...<br />
مملو از بودن گاه<br />
خسته از هستی گاهی دیگر<br />
اما هنوز هستم ...<br />
با همه بی هستیم<br />
هنوز هستم ...</p>]]></description>
         <link>http://www.asemanedeleman.com/archives/2007/12/post_167.php</link>
         <guid>http://www.asemanedeleman.com/archives/2007/12/post_167.php</guid>
         <category>memo</category>
         <pubDate>Fri, 28 Dec 2007 21:57:50 -0500</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>باغ خیال</title>
         <description><![CDATA[<p>خوابیده بود، آرام<br />
زیر انبوهی از گلهای پژمرده<br />
هنوز سنگی روی مزارش نبود، اما نام آشنایش در گوشه ای از خاک تازه زیرو رو شده دیده می شد<br />
آسمان نیمه ابری بود و باغ در سکو ت و آرامشی حزین خوابیده<br />
هر از گاهی قطره بارانی بود که با قطره اشکها یکی می شد<br />
سرزمین دیگری بود این باغ ...<br />
دوراز هیاهوی زندگی،‌ فارغ از جنجال خواستن،‌ رها از تقلای روزمرگی<br />
همه جا غبار آرامش بود و سکون مه  <br />
وادی مرگ بود اما هدیه اش زندگی<br />
و او مهمان ماندگار این باغ شده بود<br />
امروز رفتنش را باور کردم<br />
امروز بودنش را فهمیدم<br />
همیشه هست<br />
همیشه خواهد بود <br />
روحش شاد ...</p>]]></description>
         <link>http://www.asemanedeleman.com/archives/2007/09/post_166.php</link>
         <guid>http://www.asemanedeleman.com/archives/2007/09/post_166.php</guid>
         <category>memo</category>
         <pubDate>Sun, 23 Sep 2007 00:13:32 -0500</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>می ترسم ...</title>
         <description><![CDATA[<p>گاهی به همه چیز شک می کنم<br />
حتی به انتخابم<br />
گاهی از همه چیز می ترسم <br />
حتی از نزدیکترینهام<br />
گاهی احساس خطر می کنم، انگار همه چیز تهدیدم می کنه<br />
حتی امن ترینها<br />
احساس نا امنی، تنهایی، ترس<br />
انگار من موندم و خودم<br />
نه کسی دنیای منو می فهمه<br />
نه من به دنیای بقیه راه دارم<br />
سخت میشه گاهی فهمید چیزهایی رو که انتظار دارند بفهمی<br />
و سخت میشه فهموند چیزهایی رو که دوست داری بقیه بفهمند<br />
ارزشهایی که برای بقیه بی ارزشند<br />
باورهایی که مفهومی براشون ندارند<br />
و سخت میشه وارد دنیای بی باوریها شد،‌ دنیایی که توش هیچ چیز ارزش نیست<br />
دنیای آزاد<br />
من اما هنوز دنیای محدود خودمو ترجیح میدم<br />
تو این دنیا امن ترم،‌ دنیای من دنیای شناخته شده باورهامه،‌ ارزشها و پایبندیها<br />
دنیای من شاید آزاد نباشه،‌ اما تهدید کننده نیست، امنه و آرام<br />
...<br />
من می ترسم<br />
بگذار تو همین دنیام بمونم !</p>]]></description>
         <link>http://www.asemanedeleman.com/archives/2007/08/post_165.php</link>
         <guid>http://www.asemanedeleman.com/archives/2007/08/post_165.php</guid>
         <category>memo</category>
         <pubDate>Thu, 23 Aug 2007 21:55:22 -0500</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>تنها باز مانده</title>
         <description><![CDATA[<p>انگار تنها کسیم که موندم، و هم تنها کسی که خواهد موند<br />
چرا من به دنبال رویاهام نرفتم؟<br />
چرا نمی رم؟<br />
چه چیزی منو پایبند کرده؟ چرا بقیه پایبندش نیستند؟<br />
هنوز هم رویاهای بزرگ دارم،‌ حتی بزرگتر از گذشته،‌ فقط با گذشته فرق دارند <br />
اما ...<br />
حس می کنم این فقط منم که موندم،‌ منم که می مونم<br />
اینم یک انتخابه، کسی مجبورم نکرده<br />
اما غیر از این برام غیر ممکنه <br />
نمیدونم چطور برای بقیه ممکن شده؟!<br />
ولی دوست ندارم تنها باقی مونده باشم<br />
تنها کسی که مونده و میمونه<br />
دوست ندارم فکر کنن نمیتونم برم<br />
دوست ندارم موندنم عادت شه <br />
دوست دارم بدونن انتخاب کردم که بمونم<br />
می تونستم برم، مثل بقیه که رفتن، ‌اما موندم و می مونم چون می خوام که بمونم<br />
از سر نا چاری نیست موندنم<br />
یا از سر اجبار<br />
انتخاب کردم که بمونم<br />
نه مثل بقیه<br />
اما دوست ندارم تنها موندگار باشم<br />
تنها باز مانده<br />
دوست ندارم ...<br />
شاید منم باید برم!</p>]]></description>
         <link>http://www.asemanedeleman.com/archives/2007/08/post_164.php</link>
         <guid>http://www.asemanedeleman.com/archives/2007/08/post_164.php</guid>
         <category>memo</category>
         <pubDate>Thu, 23 Aug 2007 00:29:46 -0500</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>مرگ سبز</title>
         <description><![CDATA[<p>به آرامی وزش نسیم میان شاخه های در هم پیچیده بوته گل سرخ<br />
به نرمی نوازش باد بر گیسوی اقاقیا<br />
به لطافت گذر بهار بر دشت شقایقهای وحشی<br />
به همگونی آواز قناری با سکوت کوهسار<br />
به همرنگی آسمان غروب با دل تنگ غربت نشین بی منزل<br />
به شتاب گذر نور از روزنه تنگ نا امیدی<br />
به زیبایی رنگین کمان <br />
به شگفتی حضور ثانیه ها<br />
به بیداری پرواز<br />
به خواب فرود<br />
با عشق<br />
بی حسرت <br />
گذشت ...</p>]]></description>
         <link>http://www.asemanedeleman.com/archives/2007/08/post_163.php</link>
         <guid>http://www.asemanedeleman.com/archives/2007/08/post_163.php</guid>
         <category>memo</category>
         <pubDate>Thu, 09 Aug 2007 23:27:07 -0500</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>پروازی باید</title>
         <description><![CDATA[<p>نمی دونم چرا دیگه نمی تونم بنویسم<br />
بر خلاف همیشه هیچ تمایلی برای نوشتن ندارم<br />
شاید هم به نوعی ازش فرار می کنم<br />
انگار از افشا کردن درونم فرار می کنم <br />
شاید هم از خودم!<br />
می دونم اگه شروع به نوشتن کنم خودمو زیر سوال می برم<br />
که چرا از خودم غافل شدم<br />
از خودم گم شدم<br />
چه اتفاقی برای اون آدم مثبت پر از امید افتاد؟!<br />
اون همه ایمان کجا رفت؟<br />
اون همه اعتماد کجا پنهان شد؟<br />
ایمان به خواستن و بدست اوردن<br />
اعتماد به جهان هستی و خوان گسترده طبیعت<br />
...<br />
از خودم دور شدم<br />
فقط روی زمینم<br />
درگیر روزمرگی زندگی<br />
اسیر به اسارت کشیدن اسب سرکش خواسته ها و نیازها<br />
باید رها کنم<br />
اسب رو، خودم رو،‌ زندگی رو <br />
باید از زمین دور شم،‌ برم بالا و بالا تر<br />
سنگینم<br />
باید دوباره سبک شم <br />
به سبکی ابر<br />
باید دوباره روشن شم <br />
به روشنایی بارون<br />
و رها<br />
به رهایی فردا ...</p>]]></description>
         <link>http://www.asemanedeleman.com/archives/2007/07/post_162.php</link>
         <guid>http://www.asemanedeleman.com/archives/2007/07/post_162.php</guid>
         <category>memo</category>
         <pubDate>Fri, 06 Jul 2007 23:56:02 -0500</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>خواستن</title>
         <description><![CDATA[<p>در کتابی خونده بودم که درد ها و بیماریها ریشه در درون آدمی دارند و از روح و روان بر می خیزند<br />
شاید درد پشت من هم به درونم بر می گردد، شاید فشار بارهای روحم، پشتم را آزرده کرده<br />
سنگینی مسولیتها، انبوهی وظایف<br />
درد دلم چطور؟<br />
شاید تنگ است که اینچنین به تنگ آمده<br />
شاید غذای اندوه بیمارش کرده، یا میوه نارس انتظار<br />
شاید ...<br />
اما در همان کتاب خواندم که روح آدمی آنقدر قدرتمند است که می تواند همه آلام جسم را درمان بخشد<br />
همان گونه که ریشه همه دردها درون است، درمان همه دردها هم درون است<br />
فقط باید خواست<br />
باید خواست<br />
...و من می خواهم!</p>]]></description>
         <link>http://www.asemanedeleman.com/archives/2007/06/post_161.php</link>
         <guid>http://www.asemanedeleman.com/archives/2007/06/post_161.php</guid>
         <category>memo</category>
         <pubDate>Sat, 23 Jun 2007 00:25:19 -0500</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>سرزمین بی مرز</title>
         <description><![CDATA[<p>کاش مرزها نبودند<br />
کاش قانونی نبود<br />
کاش هجرتی وجود نداشت<br />
کاش حق انتخابی بود<br />
کاش آزادی بود<br />
کاش آزادی بود ...<br />
....<br />
دلم می خواست به سرزمینی می رفتم بدون مرز<br />
بدون اداره مهاجرت<br />
بدون ماموران قانون<br />
به سرزمینی که ملیتم را از من نپرسند<br />
هویتم را زیر سوال نبرند<br />
به یک سرزمین آزاد<br />
...<br />
من در مهد آزادیم<br />
آزادی کجاست؟!</p>]]></description>
         <link>http://www.asemanedeleman.com/archives/2007/05/post_160.php</link>
         <guid>http://www.asemanedeleman.com/archives/2007/05/post_160.php</guid>
         <category>memo</category>
         <pubDate>Fri, 25 May 2007 23:25:54 -0500</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>روزی باید رفت</title>
         <description><![CDATA[<p>به آمدنها و رفتنها فکر می کنم<br />
به جداییها<br />
به این که هر کسی که میاد باید منتظر بود یک روزی بره<br />
چرا؟<br />
به عزیزانم فکر می کنم، به خودم، همه روزی خواهیم رفت ...<br />
تلخٍ، خیلی تلخ<br />
اصلاْ چرا میایم که یک روز مجبور باشیم بریم؟<br />
...<br />
بعضی بازیها در زندگی آدمها مرتب تکرار میشوند<br />
انگار می خواهند درسی بدهند، و تا اون آدمها درس را نگرفتنه اند آین حوادث هم به تکرارشون ادامه می دهند<br />
مثل قصه تکراری جداییهاست در خانواده ما<br />
چه درسی در این قصه بوده که ما هنوز یاد نگرفتیم؟<br />
صبوری؟<br />
که خدای صبر شدیم همگی!<br />
دل نبستن؟<br />
مگه میشه دل نبست؟<br />
 دل کندن؟<br />
چاره دیگه ای هم مگه هست؟<br />
قدر شناسی؟<br />
یاد گرفتیم که!<br />
تلاش برای به هم رسیدن؟<br />
برای چیز دیگه ای نمیشه تلاش کرد؟<br />
شاید هم هیچ درسی نباشه و من بیهوده به دنبال دلیل برای هر چیزی می گردم<br />
نمی دونم ...</p>]]></description>
         <link>http://www.asemanedeleman.com/archives/2007/04/post_159.php</link>
         <guid>http://www.asemanedeleman.com/archives/2007/04/post_159.php</guid>
         <category>memo</category>
         <pubDate>Sat, 28 Apr 2007 12:40:26 -0500</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>پرواز</title>
         <description><![CDATA[<p>وقت، وقت شکستن است<br />
وقت شکستن فاصله ها<br />
زمان، زمان رفتن است <br />
رفتن  به سوی رویاها<br />
وقت سفر است اکنون <br />
 سفر به دیاری نا آشنا<br />
 وقت تجربه کردن نا آزموده هاست<br />
 وقت تازه کردن یاد ها <br />
زمان به یاد آوردن میعادها<br />
پیش از اینکه از یاد برویم دوباره<br />
پیش از اینکه در پیچ و خم پیچیدگی هایمان گم شویم دوباره <br />
پیش از اینکه زمان بی حضور ما بگذرد دوباره<br />
پیش از اینکه دیر کنیم دوباره<br />
وقت آغاز است <br />
پیش از پایان ...<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.asemanedeleman.com/archives/2007/04/post_158.php</link>
         <guid>http://www.asemanedeleman.com/archives/2007/04/post_158.php</guid>
         <category>memo</category>
         <pubDate>Fri, 13 Apr 2007 06:39:57 -0500</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>مهمان جاودان دل من ...</title>
         <description><![CDATA[<p>همه ترسهای نهفته ام من<br />
همه دردهای خفته<br />
همه آشوب و غوغاست دراین دل کوچکم<br />
همه اشکهای ناریخته<br />
سردی و تاریکیست همه آشیانم<br />
غربت، مهمان نا خوانده دل بی سامانم<br />
...<br />
بیا دوباره<br />
بیا و <br />
شانه هایت را جایگاه گریه هایم کن دوباره<br />
بازوانت را پناه ترسهایم <br />
آرام دل پریشانم باش دوباره<br />
درمان آلام برخاسته از جانم<br />
بیا و آفتاب سرایم باش این بار<br />
سردی دستانم گرمی دستان تو را می جوید<br />
بیا و مهمان جاودان دلم باش این بار ...</p>]]></description>
         <link>http://www.asemanedeleman.com/archives/2007/04/post_157.php</link>
         <guid>http://www.asemanedeleman.com/archives/2007/04/post_157.php</guid>
         <category>memo</category>
         <pubDate>Sat, 07 Apr 2007 00:31:49 -0500</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
